دامن سبز بهاران، به غم آلوده مباد
تا بُوَد واژه ی اندوه، دل آسوده مباد
صفحه پرداز ازل مژده دهد بر همگان
تا که مهر است روا، طبع تو فرسوده مباد
آيه ی رويش ِ گل از دل بلبل جاريست
جز ارادت، سخنی هیچ به محدوده مباد
هر کجا پیرهن ِ گل به تن آراید و،" سنگ"
در تکاپوی بهار عنصر مطروده مباد
در رگ رود زمان گشته شناور سرما
دی رَوَد بهمن و اسفند که بیهوده مباد
"غم"گذاریم بدین آمد و شد، تا "لبخند"
عمر ِ چون سلسله را حلقه ی مفقوده مباد...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 4:18  توسط عاکف
|