گریه را در پای دشمن ریختم دیگر نماند
از کیان فرهی خاکم مگر بر سر نماند
سینه چاکی را چنان وسعت بدادم از جنون
در کتاب مخلصی شاید چو من چاکر نماند
شادمانی وطن را ظلمت غم بر گرفت
تاک ما خشکیده شد هم ساقی و ساغر نماند
بوسه بر دست سفیر غم زنم از بخت بد
بد به حالم در نگاهم فرق مس با زر نماند
آنچه خود دارم به ویرانی کشم با دست خود
آرزو می پرورانم لیک بال و پر نماند
بر سیاهی دل گشودم رخت بر بست از میان
خور ازین اندوه، بگرفتست شاید در(1)نماند
دشمنم در حیرت است از جانفشانی کردنم
بهتر از من شاید او را هیچ در باور نماند
آنکه تا دیروز رهزن بود و دزدی می نمود
ملک یزدان در امان از او ولی آخر نماند
---------------------------------------
(۱) در گرفتن= آتش گرفتن
مستِ مینا
گرچه ساکت بود شب با جلگه، شبنم ماند از او
بر حریر چهره ی گل، یک کمی نم ماند از او
خلوت دیشب پر از راز شکفتن بود عجب
در کتاب حس من تفسیر محکم ماند از او
«شهر» خواب آلوده است دیگر نمی خیزد سروش
حال بغض اندود ما را اشک مرحم ماند از او
فاش می خواند چکاوک نوبت دی سر رسید
فرصت بهمن گذشت و توده ی غم ماند از او
مستِ مینا را چه حاجت کهنه گردد تا که مِی
تازه شد دلبستگیها رنگ عالم ماند از او
دفتر مشق ِ شبِ ما خط خورَد با کلک او
حاضرم در مکتب درسی که همدم ماند از او ...
ــــــــــــــــــــــ
"واژه" احساس مرا مزمزه میکرد
قلم میدانست
که سیاهی درون از بدی باطن نیست
پاره ی پاکت سیگار
کفایت میکرد
تا که بالغ بشود کودک شعرم شاید
چه بسا یک غزلی زاده شود
می توان برگ گلی را چو کتابی فهمید
می توان جلگه شدن آن طرف رود خیال
میتوان دخترکی بود
که کاکل بسپارد به نسیم
می توان بادکنک داد
به دست پسری سر به هوا
می توان...
می توان اینهمه را رنگ تجسم بخشید
