پر از شعرم که شور آرَد به ابیات کتاب تو
دوشنبه بیست و ششم آذر 1386
بخند! «آیینه» میگیرد دلش از اضطراب تو
سکوت واژه لبریز از نگاه بی حساب تو
شکیبایی نمیجویم من از چشم بلا جویت
که بشکسته سر طفلِ سوالم از جواب تو
به همت واژگون بنما بنای غصه اندوزی
که بر خواهد فکند از رخ مصادیق نقاب تو
مکش پای غم آلود خیال بد بدین موقف
که رنجان میشود از مس، طلای نابِ ناب تو
تبسم هدیه از دل کن به آیینه، ببخشاید
دو چندانت که بگریزد به خندیدن عذاب تو
زمام کار خود را گر به دستان غم اندازی
نه بر آباده رحم آرد نه حتی بر خراب تو
تب شعرم فرو بنشسته می دانم که می دانی
پر از شعرم که شور آرَد به ابیات کتاب تو
بکوش عاکف که بگریزی ازین مهمان ترس آور
بیابان می شود با او، زمین غرق آب تو
سکوت واژه لبریز از نگاه بی حساب تو
شکیبایی نمیجویم من از چشم بلا جویت
که بشکسته سر طفلِ سوالم از جواب تو
به همت واژگون بنما بنای غصه اندوزی
که بر خواهد فکند از رخ مصادیق نقاب تو
مکش پای غم آلود خیال بد بدین موقف
که رنجان میشود از مس، طلای نابِ ناب تو
تبسم هدیه از دل کن به آیینه، ببخشاید
دو چندانت که بگریزد به خندیدن عذاب تو
زمام کار خود را گر به دستان غم اندازی
نه بر آباده رحم آرد نه حتی بر خراب تو
تب شعرم فرو بنشسته می دانم که می دانی
پر از شعرم که شور آرَد به ابیات کتاب تو
بکوش عاکف که بگریزی ازین مهمان ترس آور
بیابان می شود با او، زمین غرق آب تو
[ ]
+ نوشته شده در ساعت3:47 توسط عاکف
"ز جوی مولیان راهیست تا اروند پر آبم"
چهارشنبه چهاردهم آذر 1386
من از تاریخ «پامیر»م من از نسل دماوندم
من از بلخ و بدخشانم من از شهر سمرقندم
من از تاریخ می آیم هزاران ساله گردیدم
دلم خوش زان شود روزی که باید بگسلم بندم
«سهند» آرزوی من تب «دوشنبه» می گیرد
کجا منزل دهم آسان ستیغ کوه الوندم
به خوابِ طفل ِ«کولاب»م زمستان ذوب شود فردا
که دست افشان شود با من به بزم پاک پیوندم
نشان خاک خوارزم از بخارا کرده شیرازم
به یاد شهر تبریزم چه دلتنگ است «میمند»م
بسوی بامیان باشد نگاه "خارغ" از شرقم
به سمت بیستون آری دل از عشق تو آکندم
ز جوی مولیان راهیست تا اروند پر آبم
ز آمو پر کشد غربت به یک کارون لبخندم
چو بر سرچشمه بگذارم قدم،آهسته میگویم
به اصل شاخه آویزم ثباتِ سعی و سوگندم
سزای میهن پاکم نباشد تکه گردیدن
پس ازاین،بار همت را به یک مقصود میبندم
[ ]
+ نوشته شده در ساعت17:40 توسط عاکف
من از بلخ و بدخشانم من از شهر سمرقندم
من از تاریخ می آیم هزاران ساله گردیدم
دلم خوش زان شود روزی که باید بگسلم بندم
«سهند» آرزوی من تب «دوشنبه» می گیرد
کجا منزل دهم آسان ستیغ کوه الوندم
به خوابِ طفل ِ«کولاب»م زمستان ذوب شود فردا
که دست افشان شود با من به بزم پاک پیوندم
نشان خاک خوارزم از بخارا کرده شیرازم
به یاد شهر تبریزم چه دلتنگ است «میمند»م
بسوی بامیان باشد نگاه "خارغ" از شرقم
به سمت بیستون آری دل از عشق تو آکندم
ز جوی مولیان راهیست تا اروند پر آبم
ز آمو پر کشد غربت به یک کارون لبخندم
چو بر سرچشمه بگذارم قدم،آهسته میگویم
به اصل شاخه آویزم ثباتِ سعی و سوگندم
سزای میهن پاکم نباشد تکه گردیدن
پس ازاین،بار همت را به یک مقصود میبندم
[ ]
+ نوشته شده در ساعت17:40 توسط عاکف



