در تاب و تب لطف توام تا که بیایی
دستان شبم موی سحر بافته شاید
پیچیدگی راز، به یک حرف گشایی
چشمم شده آیینه ی مهتاب و ستاره
دستان تو بخشیده بر این دیده غنایی
در گسترهء بیکسی ام جز تو کسی نیست
از عشق تو امید کند نشو و نمایی
بنیان دلم محکم از اینست که با عشق
چون کوه شوم ثابت و سرسخت بنایی...
*******
همسایه ی لبخند توام قسمت من کو
با طایفه ی لطف توام نسبت من کو
کو سهم من از مهر تو، از حس سخاوت
زان مکنت بی حد توام خلعت من کو
سرمایه ی من نیست مگر باغ امیدی
با دست خزان ریخته آن ثروت من کو
ای آنکه زبانم نبود با تو برایر!
همدردی تو در جهت رغبت من کو
بی فاصله ام با تو،چه دورم ز تو اما
با قافله ی عشق بگو وصلت من کو
تب کرده ز لبخند تو از روی تو میرم
فردا نشود طرح کنی تربت من کو...
******
پشت پرچین سوالم
نه جوابی دیدم
نه کتابی که
تقلب بشود از رویش!
به نبوغم چه جوابی بدهم
می فهمد:
میوه ی کال
تب زرد رسیدن دارد
سایه ها
محو سیاهی شب وهم آلود
خواب خورشید طلایی بینند
و چه اندازه عجيب است:
که با چشم سراسر بسته
راه سرچشمه بجوییم
ولی دشوار است
حکمت چشم
به «بستن» نه،
به «دیدن» باشد
*****
بیهوده گذشت عمر و غافل گشتیم
بر کشته ی وقتِ رفته،قاتل گشتیم
بر حول مدار ِ روز و شب، تکراری
قربانی چرخ ِ دور باطل گشتیم
*****
ای آنکه گنه نکرده بر سر کوبی!
در سینه فغان و در دلت آشوبی
شادی ز چه رو نیاوری در کارَت
با غصه چه سازی از خودت مغلوبی
[ ]
+ نوشته شده در ساعت17:47 توسط عاکف




