خون غزل به پای من،گر ننویسم اش دمی
بر تن لاله میشود خشک چنانکه شبنمی
من به غزل سپرده ام دفتر زندگانی ام
گنج نهفته است و هم حس مرا چو محرمی
قابِِ ِدو صد ترانه شداین صدفِ میان پُرم
قطره بُوَد که در دلش خفته بزرگ عالمی
بار فراق و جور غم،دوش غزل چه میکشد
این همه از توکل و صبر شود چو مرهمی
ای غزل از تو پر شود ظرف تهی جسم من
یاد تو زنده می کند شادی و وجد آدمی
اوج ِ سکوت ما شود پر ز حضور مقدمت
مونس خلوتِ دل و در شب ِ من تو همدمی
طعم تغزل عاکفا میل ارادت آورد
در خُم عشق رفته را غم نرساندش ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
قصيده ام به انتها رسد ...
بهانه کرده است دلم که سر به آستان نهم
به راه يار اگر شود نه جسم بلکه جان نهم
تمام هستی ام به کف،به دوش خانه ميکشم
که پا به کوی عاشقی نفس نفس زنان نهم
قصيده ام به انتها رسد ولی، ارادتم
چنان که بود ابتدا، در انتها چنان نهم
به استخاره بسته ام کتاب پیر بخت خود
دهد مراد من اگر به گود، پا جوان نهم
سکوت را شکسته ام به افتخار چشم خود
به جاده ی ریا مرا چه حاجتست زبان نهم
غزل قصیده مثنوی به هر چه سبک شعر نو
تمام ِ حس عاشقی، گران نه، رایگان نهم...