مست کند غنچه ز بوییدنت
باغ پر از حس حضورت شود
ظلمت من زنده به نورت شود
چون صدف از عشق تو پر میشوی
خود نه صدف بلکه چو دُر میشوی
حس طراوت دهدم یاد تو
جانب شیرین شده فرهاد تو
میطلبم تا تو به بالین من
پای گذاری همه آیین من!
تشنه ی یک جرعه کلام توام
تب زده از آتش خام توام
وحشی دل از تو فقط رام شد
موج به آخر شد و آرام شد
سبز چو زیتون شوم از یاد تو
عاشق مجنون شوم از یاد تو
نیست مرا جز به وصالت هدف
در هدف خویش منم جان به کف...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در تب خاطره می سوخت قناری در باغ،
و شکوفه به تن شاخه
لباسی شده بود.
باد پیراهن گل را ز تن سیب ربود
بستر خاک
چنان برف، سفید
و چنان فرش پر از
طرح بهشتی شده بود
سبزه در متن چمن
زمزمه میکرد کبوترها را
قبله ی رود
شناور شده در جلگه سبز
برف اگر در سبلان آب نگردد شاید
دل هر رهگذری آب شود در گیلان
