با درود به یاران باوفای "رودخونه"
طی کامنتی که دیروز از برادر زاده ی دوستداشتنی ام "فرخ"دریافت کردم از خبر آغاز زندگی مشترکش با "الهام" گرامی آگاه شدم. این برایم بسیار خوشحال کننده بود، صرفنظر از تفاوت سنی که با فرخ دارم دوستی ام با او مثل خودم پا به سن گذاشته است. آنچه که فرخ را در نظرم بیش از هر دلیل دیگری عزیزتر نگه داشته است حس مشترکمان به ایران گرانتر از جانمان است. این علاقه، سر انجام پای او را به وادی علم "باستانشناسی" کشید او تا جایی پیش رفته که عمویش کمتر از نصف حرفهایش را به زحمت درک میکند با اینحال باز هم این عمو آرزو میکنه که فرخ همچنان پیش بره ...اگرچه که ناگفته نماند عروس خانوم گل هم از کمالات علمی برخوردارند و پزشک هستند و من به هر دو افتخار میکنم.
به هر حال دوستان کمابیش با خلقیات من بواسطه ی شعرگونه هایم آشنا هستند با غم دیگران پریشان میشوم و با خوشی آنها شادمان.قطعا بعد از یک بحران روحی... که دوستان در تسکین آن مرا یاری نمودند . خبر مذکور مرا یک دنیا مسرور ساخت بویژه اینکه فرخ ما -بذارید لو بدهم-خیلی هم مشکل پسند بود- حتی در انتخاب شهر هم به رشته ی تحصیلی خود وفادار مانده و رفته به شهر شوش دانیال!
قابل توجه آنانی که به من میگن عمو! از فرخ یاد بگیرن
دوست دارم از این فاصله بسیار دور دوستانم را به جشن پیوند این دو جوان دعوت کنم با تقدیم شعری مقدم دوستان را گلباران میکنم.
انگشتانم را
به سر شاخه های امید
پیوند میزنم
و آرزو را
در دلم تکثیر میکنم.
ای اسب سرکش زمان!
تو را در چشمانم
رام خواهم کرد
تا مرا
در دور دستها
میهمان تبسم شکوفه ها
و شوریدگی چکاوکها کنی.
چه شکوهمند است
یک "قطره "
آنگاه که در دلش
ترانه ی" رود "را
زمزمه میکند
ای کبوتران عاشق
پرهای پروازتان
به احساس رویش
آمیخته باد.