تبليغاتX
رودخونه

رودخونه

ادبیات -شعر

در برکه ی نگاه  تو

ماه میشوید تن جادویی خود را

و ستاره ها

سر مست از شب نشینی با چشمان تواند

این انس دیرینه را

با سفر نابهنگام شهاب سنگی

آشفته مساز

گوش بسپار به نجوای خاموش شب با گل

تا ساده ترین راز پیچیده را

از طراوت شبنم مکاشفه کنی...

عاکف

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 8:55  توسط عاکف  | 

باز کن پنجره را بوی بهاران برسد

پای سجاده ی گُل ذکر هَزاران برسد

به نسیم سحری دستِ خوشامد بدهیم

تا تن خسته به محرابِ دل و جان برسد

حرمت شبنم اگر پاس نداریم جفاست

دست ما سخت بدین شیوه به باران برسد

به هواخواهی سبزینه ببار ای باران

به گلستان نکند پای بیابان برسد

نفس چلچله را قاب نمایید به دل

که خدا نیز در این نقطه به انسان برسد

بگذرد عمر و بهاران برسد از پی هم

بس خزان در ره و بسیار زمستان برسد

غنچه خاموش و در آشوب و فغان بلبل مست

عاکف این قصه حرام است به پایان برسد.

درود بر دوستان همچون گلم

شاید سرودن شعر بهاری در برگریزان قدری عجیب به نظر آید اما دست خودم نبود یکی دو بیت اول را که چند روز پیش نوشته بودم به خودم گفتم که مابقی شعر بهتر است که در ایام خودش گفته بشه ولی ...خب چه اشکال داره که به دوستان حتی در خزان شعر بهاری تقدیم کنم. بهاری باشید.

عاکف

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 12:36  توسط عاکف  | 

من شیفته ی شبم

و شب فرو رفته در چشمان تو

و چشمان تو

تنها نقطه ی سیاه زندگی من است 

در امتداد شب

گم کرده ام پایان خودم را

و من

سیاهی را

تنها و تنها

هنگامی دوست دارم

که رقص نور را

در باور خود

انکار نکند.

عاکف

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 0:25  توسط عاکف  |