تبليغاتX
رودخونه

رودخونه

ادبیات -شعر

فغان از دست یار امشب که بیدارم نگه دارد

فروشد غمزه بسیار و خریدارم نگه دارد

فریب غنچه بلبل خورد و بیخود گشت از عالم

چه تضمین از گل رویت که هشیارم نگه دارد

تو رازی من نیاز اما دلم چون طفل بی طاقت

چه اصرارم بر این کودک که اسرارم نگه دارد

شکیبایی نمی داند، دلِ بی صبر من اما

ارادت پیشه گی دانم که بسیارم نگه دارد

نصیب از سایه ی مهرش خدایا مستدامم کن

             چنان در پیش پای گل که او خارم نگه دارد

غم فردا چه پیش آرم که امروز از میان خیزد

به قدر لحظه واقف شو که غمخوارم نگه دارد

زمان بگذشت و خواهد شد،حکایتها به جا ماند

چه باک از خشم طوفانها که آثارم نگه دارد

 عروس دهر اگر عاکف اشارتها کند ، باشد

که نقش گاه دامادی به دیوارم نگه دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 3:33  توسط عاکف  | 

بوی جنگل، بوی باران میدهی

بوی شالیزار گیلان میدهی

در نگاه سبز زیتون گونه ات

ارمغان از رودباران میدهی

ساحل اندیشه ام را چون خزر

وسعت سبز بهاران میدهی

سهره بال خویش میشوید در آب

حس "بودن" را تو جریان میدهی

رسم گل در خنده معنی میشود

خنده را چندیست ارزان میدهی

دیده ام! آب از کجا نوشیده ای

قطره خوردی سیل از آن میدهی

جامه فاخر بود و وافر لطف تو

مصلحت آن به، به ما آن میدهی

چشم دل میخواهم از سرّ وجود

قدر داند آنچه آسان میدهی.../عاکف

 

با درود به پیشگاه شما دوستان با صفا،

این شعرگونه را از لابه لای یادداشتهای دوران دانشجویی ام انتخاب کرده ام احتمالا دوست فرهیخته ام  محمد صاحب وبلاگ "شکوفه های باغ انار" http://manodoostam.blogfa.com/ آنرا خوانده باشند.پیشتر از یکایک شما عزیزان به خاطر تاخیر در ارسال پست پوزش میخواهم.

کامیابی شما آرزوی عاکف 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 12:29  توسط عاکف  |