فغان از دست یار امشب که بیدارم نگه دارد
فروشد غمزه بسیار و خریدارم نگه دارد
فریب غنچه بلبل خورد و بیخود گشت از عالم
چه تضمین از گل رویت که هشیارم نگه دارد
تو رازی من نیاز اما دلم چون طفل بی طاقت
چه اصرارم بر این کودک که اسرارم نگه دارد
شکیبایی نمی داند، دلِ بی صبر من اما
ارادت پیشه گی دانم که بسیارم نگه دارد
نصیب از سایه ی مهرش خدایا مستدامم کن
چنان در پیش پای گل که او خارم نگه دارد
غم فردا چه پیش آرم که امروز از میان خیزد
به قدر لحظه واقف شو که غمخوارم نگه دارد
زمان بگذشت و خواهد شد،حکایتها به جا ماند
چه باک از خشم طوفانها که آثارم نگه دارد
عروس دهر اگر عاکف اشارتها کند ، باشد
که نقش گاه دامادی به دیوارم نگه دارد