محو یادت شوم اما ببری از یادم
مهلت چند صباحم به ارادت بگذشت
من به یک جرعه نگاه از تو فقط دلشادم
غم گشودست بغل،من نگشایم آغوش
من نه آنم که کند زیر و زبر بنیادم
ظرف ناچیز من و وسعت دریایی تو
تن به این حجم گران،سخت ولیکن دادم
عافیت جو ننهد پای به مخروبه ی عشق
من ازین لفظ خراب ای رفقا! آبادم
بند بگسست ز پا و نگسست از دل من
به غلامی تو ای عشق چنین آزادم
حرفِ عاکف به مراد از سر اخلاص همین:
که به شاگردی درگاه تو من استادم
