تبليغاتX
رودخونه
رودخونه
ادبیات -شعر
"درسها باید گرفتن بیشماران از بهار"
 

پیرهن بر تن نماید کشتزاران از بهار

رنگ رستن می پذیرد گلعزاران از بهار

نوبت دی سر رسید و حس رویش بر شکفت

بوی گل باید بیاموزیم هزاران از بهار

پیرِ سرما رهمنمون باید به پستوی زمان 

زندگی را نو بباید چون بهاران از بهار 

مکتب نوروزدر پیش و کتاب زندگی

درسها باید گرفتن بیشماران از بهار

هفت سین زندگی را برفروزید از صفا

مِهر ایزد در دل ما چشمه ساران از بهار

مخمل سبزی  به تن گیرد طبیعت شاد باش

بوی جادو می پذیرد درّ باران از بهار

سهره در نهرزمان تن را به شستن میدهد

همت ای یاران که ما در آبشاران از بهار

لهجه ی رود از صمیم قلب جاری گشت و هم

راه دریا را بجوید کوهساران از بهار

یاد عاکف را ترنم روزگاری میکند

آنکه طرفی بسته اندر روزگاران از بهار

با درود بیکران به پیشگاه یکایک دوستان.صدای نفسهای بهاربه گوش میرسد و رستن از خاک، زندگی را نوید میدهد.سال ۱۳۸۴ خورشیدی را با تمام فرازو نشیبهایش پشت سر گذاشته ایم و اینک به دروازه های سال نو  رسیده ایم . ازایزد هستی بخش ، یکدل و یکصدا بخواهیم که فرزندان نوروز را در هر جایی از کره خاکی که زندگی میکنند و به هر زبانی که سخن میگویند به هم مهربانترسازد و زندگی شان را از برکت مهر خویش برخوردار نماید. الهی آمین.

 


[ ]
+
بت ساز عجیب
با  درود فراوان به همه ی دوستان

امروز مراسم چهارشنبه سوری نه تنها در جای جای ایران عزیز بلکه در تمام کشورهایی که پارسیان در آنجا سکونت دارند با شکوه هر چه تمام برگزار گردید. بدون آنکه از کیفیت برگزاری مراسم چهارشنبه سوری در داخل وطن اطلاع داشته باشم و یا قصدی برای توجیهه مخاطرات احتمالی آن داشته باشم به موضوع سخنرانی گستاخانه و توهین آمیز یک شخصیت روحانی معروف که از یک رادیوی خارجی پخش میشد اشاره میکنم .وی در سخنانش بارها و بارها تمام  برگزارکنندگان و نیاکان برگزارکنندگان چهارشنبه سوری را احمق خطاب کرد و مدعی بود که برگزارکنندگان این مراسم جاهلانه سند حماقت نیاکان خودشان را تازه نگه میدارند بسیار متاثر و متاسف شدم که این شخصیت که ارادت وافری  به اسلاف تازی خود نشان میداد از خوی تجاوزو چپاول نیای وحشی خود حرفی به میان نیاورد.ایکاش برای ارادتمندانی مثل او که حکم سفیر تازی  را در ملک پارس ایفا میکند این فهم میسر میشد که چشم ایرانیان از تمدنسوزی وحشیان بیابانگرد بیشتر گریسته است تا از دود ترقه کودکان.ایکاش ارادت ایشان  به اعقاب تمدنسوزش مانع از این نمیشد که هفته ها کتابسوزی در هگمتانه،گندی شاپور و نسل کشی ها و غارتها و تجاوزات در دیگر جاها را کم اهمیت تر از ترقه ترکانی بچه ها بداند.چنین به نظر میرسد که گویی قباحت جنایات و تجاوزات نیاکان ایشان کمتر از اثرات ترقه ها ی اطفال باشد! به یاد بیتی از مرحوم ملک الشعرای بهار افتادم که :

گرچه عرب زد چو حرامی به ما

داد یکی دین گرامی به ما ...

نمیخواهم به این موضوع بیشتر از این بپردازم اگرچه اثرات شنیدن این سخنرانی، تجارب اندوهبارمطالعاتی من را تجدید کرد اما در پاسخ به آن توهین فقط و فقط خودمان را - که مسئول اصلی در پذیرش توهین های گستاخانه هستیم - در قالب شعری مورد خطاب قرار میدهم  امیدوارم کاستیهای آن را ببخشید که از چشمان خسته و اشکبار از این بیش بر نیاید:

بت سازعجیب

بر حالت خود، خلق گرفتار بگرییم

یکبار نه،صد بارنه بسیار بگرییم

افسار خرد را ز کف خویش نهادیم

درپای خرافاتِ اسفبار،  بگرییم

از بندک انگشت نوشتند رسائل

صد حکم در این قصه پدیداربگرییم

ای کرده دل خویش خوش از وعده ی دیدار

خوش کرده دلانیم به اغیار بگرییم

چشمان خداداد ببستیم و ندیدیم

ما روی گرفتیم زانوار بگرییم

بت ساز عجیبیم که بر ساخته ی خویش

دائم به نمازیم و گنهکار بگرییم

مصروف خرافات نمودند و زدودند

آثار گرانبار به اعصار بگرییم

دنیا به تکاپو و تلاش است، دریغا

ما بوسه بکاریم به دست و سر و دستار بگرییم

هم مهره بدستیم و به سجاده سر ما

هم خلق ز ما  گشته دل آزار بگرییم

از یاد ببردیم که بودیم و که هستیم

ما خویش به خویشیم جفا کار گرییم...


[ ]
+
شب با ستارگانش خوابیده در نگاهم

آرام ای رفیقان!من غرق روی ماهم

آهسته پلک خود را خواهم کشم به رویش

تا دست شب بگیرد در دست خود پگاهم

یک کهکشان سکوتم یک آسمان ترانه

رودم ولی که جاری در سرزمین آهم

گم گشته ام دریغا من در کویر حسرت

کو رهنما که گوید بر من نشان راهم

در خلوت حضورش اندوه مکنتم نیست

در عین تنگدستی ای دوستان چو شاهم

کوه غم از نگاهم صد رشته بافد اما

ترسم دهد به طوفان،بنیان جسم کاهم

موج گران گذارد چون سر به ساحل عاکف

جز کف به جا نماند ردی ز ننگ جاهم 

از طرف بابا عاکف

سارا


[ ]
+
شمع عقل

چشم جادوگر یار است و دل ساده ی من

قبله ام گرچه قریب است به سجاده ی من 

راه پیمودم از آن راه به جایی برسم

یار نزدیک و بعید است چرا جاده ی من

ره بدین خیره سری ها نبرد کس طرفش

وه که بستاده سبک بود و گران داده ی من

خویش در بند خود افکندم ازو دور شدم

شوق پرواز پرید از قفس افتاده ی من

هوشیار آنکه در این شیب نلغزد پایش

من اگر سخت فتادم بوَد از باده ی من

چشم بر جوی ندوزید که خود دریایید

مرگ را هیچ مپویید ز  اِستاده ی من

شمع عقل ار نفروزم بشوم خود خامش

 که شهابی ست رها فطرت آزاده ی من

عاکف ار بند اسارت بگسستی رستی

که خراب است جز این راه به آباده ی من


[ ]
+
کیست ای آینه این غمزده  در منزل تو؟

کیست این حجم بهم ریخته  اندر دل تو؟

شوکران ِ غم اگر سر بکشم من نکشم

دست از این ریشه که سبز است درعمق گِل تو

خواهم امشب دوبرابر بشوی در چشمم

مژه  بر هم  نزنم تا نشوم کامل تو

امشب ای آینه من آینه ی درد توام

تو چنان بذر که برداشت شود حاصل تو

یک جهان غرق سکوتم که به دریا مانم

ره نما تا برسم بر صدف ساحل تو

من که بیگانه شدم با خود و با ریشه ی خود

ترسم از بختِ بدِ خویش شوم قاتل تو

از من این چهره ی  افسرده نهان کن منما

تا مکدر نشود از غم من محفل تو

ثروت غصه ام از دولت ناپاکان است

ورنه عاکف زحقیری نبود سائل تو


[ ]
+
صلح
گم کرده ام

سایه ام  را در آسمان

وشستشو میدهم

خیال پروازم را

در مهربانی ابرها

های انسانهایی که

"صلح" را

در بالهای من

جستجو می کنید،

با آشیانه ام

مهربان باشید

من را

از قفس خیال خود

برهانید

تا

آزادی را

در برابر

سپاه چشمان شما

نقاشی کنم ...

عاکف


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!