بچکد خنده ی مهتاب به من
سهم من چیست از این در به دری
بقچه ام می ترکد از غم من
به زمین ریخته آواز سکوت از دل من
نگذارید سبد پر شود از کودک فرسودگی ام
نگذارید از این خانه ی بی سقف
که من ساخته ام
کرکس غصه
به تاراج برد
جوجه ی خوشحالی من....
با سلام فراوان
حضور ارجمند همه دوستان عرض می کنم که بخش قابل توجهی از شعرهایی که در پرشین لاگ ثبت بود را پیشتر از این پست به اینجا انتقال دادم ولی متاسفانه این همه ی آن چیزی نیست که در آنجا داشتم و افسوس دیگر اینکه قسمت نظرات آن دیگر قابل دسترس نیست.آرزومند بهکامی دوستان
عاکف
[ ]
+ نوشته شده در ساعت22:49 توسط عاکف
April
roodkhooneh
roodkhooneh - Apr 30th 2005, 01:21
دو اهو خفته در باغ نگاهت
فريبم ميدهد جادوي ماهت
اسير قسمتم قسمت چنين است
به رنگ بخت من چشم سياهت
آخرين تغيير : Apr 30th 2005, 15:47 توسط: roodkhooneh [r]
[
نظرات (1)] . [ادبيات]
[Recent month]
... [May 2005] >>>
Mei
roodkhooneh
roodkhooneh - May 31st 2005, 06:39
زندگي در صدف خنده گل انداختن است
اين صدف را بشکن
يک تبسم شايد
خلق يک معجزه در انسان است... [r]
[
نظرات (14)] . [ادبيات]
roodkhooneh - May 28th 2005, 00:44
[
نظرات (12)] . [شخصی - يادداشتهاي روزانه]
roodkhooneh - May 25th 2005, 22:27
کتاب تنهايي ام را در حضورتان ورق ميزنم تا از شما در خلوت يکي ديگر از شعرهايم پذيرايي کنم.
در کوير ِعطش ِپاکترين خاطره ها
خوشه اي از گل و پروانه نثارت بکنم
من دل انگيزي عطر نفس شببو را
بارها از نفس پاک شب آموخته ام
و صداي ضربان نفس چلچله را
با نشاط و شعف باغ عجين ميدانم
و يقين ميدانم
که قشنگي و کوير و شب ِ پاک
دائماْ در نظرت پاک و فريبا بادا. [r]
[
نظرات (8)] . [ادبيات]
roodkhooneh - May 20th 2005, 11:26
سلام به همهً دوستان ، اين بار ميخواهم شما را به يک غزل مهمان کنم انشاالله که خاطر گراميتان نرنجيده و من را هم از نظرات خودتان بي بهره نمي گذاريد.
دل ز تو کي بريده ام که جستجو کنم تو را
ترک امل نکرده ام که آرزو کنم تو را
کفر ِسخن نبود اگر، آينه داده بودمت
تا ز سر ارادتم شانه به مو کنم تو را
بيا عروس ِآرزو،ديده ام آشيانه ات !
بيا ميان اشک خود سپيد قو کنم تو را
بيا هزار غنچه کن که در کوير آرزو
به سبک باغبان شود هزار بو کنم تو را
شکست جام صبر ِمن پي سراب وصل تو
به لعل لب اجازتي دمي سبو کنم تو را
تو در مني نهان و من در تو مذاب گشته ام
چسان دل از تو برکنم چسان عدو کنم تو را
سفلهً روزگار اگر حکم به قتل من دهد
گو بدهد که جان دهم چو گفتگو کنم تو را
راز دل است و«عاکف»و خلوت عاشقانه اش
شرح مکلفي شود راز چو رو کنم تو را
«رودخونه» [r]
[
نظرات (19)] . [ادبيات]
roodkhooneh - May 17th 2005, 11:56
سلام دوستان گلم !
ميخوام دو تا از دوبيتي هام رو تقديم گل وجودتان کنم اميدوارم ارزش لااقل يکبار شنيدن رو داشته باشه.
به رنگ چشم تو بختم سيه بي
نصيب من مصيبت بي گنه بي
مرنج از اين گدا اي يار زيبا
گدا در پيش يارش پادشه بي
* * *
يکي موي سيه اندر سرم نيست
خزان را در بهاران باورم نيست
به مشق عمرم از لفظ جواني
نشان از بودنش بر دفترم نيست [r]
[
نظرات (5)] . [ادبيات]
roodkhooneh - May 16th 2005, 10:53
به هر حال با احترام به هر دو گروه خواستم به عنوان يک عضو کوچک از اين سايت بزرگ عرض کنم که با حوصله مطالب ديگران را بدون توجه به نام و يا احتمالاْ جنس نويسنده ! مطالب را پيگيري کنيم و صادقانه نکات ضعف و يا قوت مطالب دوستان را نقد کنيم...
مسرور باشيد.
رودخونه [r]
[
نظرات (5)] . [شخصی - يادداشتهاي روزانه]
roodkhooneh - May 16th 2005, 02:25
ميوهُ تلخ سکوت است و
سبدها پر از آن
بيم دارم که خدايا نکند
از سر سفرهُ خوشبختي ما
سيب هفت سين دل ما برود
و به جايش
ثمر تلخ سکوت من و تو
تا ابد سايه برانداز شود...
«رودخونه» [r]
[
نظرات (2)] . [ادبيات]
roodkhooneh - May 16th 2005, 01:53
«سوز شب»
يکنفر با مشت ميکوبد به در:
هاي صاحبخانه من يک آدمم
در گشا از سوز شب يخ ميزنم
هاي آيا ميرسد فرياد من؟
ميرسد آيا صفير ناله ام بر گوشتان؟
هاي فرزندان آدم!
يکنفر رنجور مي نالد زغم
در ميان بستر گرميد اگر
ره دهيد احساس من را لحظه اي ذر فکرتان
فکرتان دور از هراس پينهً پيراهنم
ذهنتان از وصله هاي کفش من غمگين مباد
چشمتان را ديدنم هرگز نيازارد دمي
هاي فرزندان آدم لحظه اي
از پس آن شيشه هاي خيس از گرمايتان
بر تن خشکيده از سرماي من
آبشار چشم خود جاري کنيد
هاي فرزندان آدم!
ميهمانم کن به رعد خنده،امروزم
که فردا بر سر راهت
چو بيني جسم بيجانم
نيرزد ختم قرآنت .
«رودخونه» [r]
[
نظرات (0)] . [ادبيات]
roodkhooneh - May 11th 2005, 20:17
سلام دوستان گرامي
مي خواهم اين بار شما را به يکي از اشعار نوي «رودخونه» مهمان کنم دعوت من رو مي پذيريد؟
« وقت تنگ است زمان ميگذرد»
وقت تنگ است
بيائيد همه
کفتر عمر به صياد زمان نسپاريم
داس همت در دست
عشق در دل
سرمست
خوشه هاي عمل خويش بچينيم از باغ
وقت تنگ است
زمان ميگذرد
تا به کي ناله و نفرين از ما
تا به کي سنگ پرانيم به تاريکي ها
قدمي پيش گذاريم و چراغ افروزيم
وقت تنگ است
زمان ميگذرد
رود انديشه به تالاب امل نسپاريم
در نمک دانه بعيد است درختي گردد
يا عجيب است
که در حوصلهء باغ نگنجد آبي
وقت تنگ است
زمان ميگذرد
سايه ها منتظر تابش چشمان تواند
آفتاب خرد خويش به فوارهء عادت منشان
بر خلاف جهت آب شنا دشوار است
وقت تنگ است
زمان ميگذرد
موسم چيدن پشم است
به چوپان گوئيد
نکند خواب رود يکصد سال
بعد بيدار شود
آه کشد
وقت تنگ است
زمان ميگذرد...
«رودخونه»
آخرين تغيير : May 11th 2005, 20:19 توسط: roodkhooneh
آخرين تغيير : May 11th 2005, 20:38 توسط: roodkhooneh [r]
[
نظرات (5)] . [ادبيات]
roodkhooneh - May 3rd 2005, 00:01
با سلام دوست گرامي!فقط چند لحظه «رودخونه» را به درياي توجه خود ميهمان کن.
« بيدار»
نمي دانم چرا خلق گرفتار /
به دست خويش گردن کرده در دار
چه مي شد اي خدا انسان خفته
به پيش از دار مي گرديد بيدار
«حساب عاشقي»
حساب عاشقي مسدود کردند
به کينه عشق را نابود کردند
تمام هم ما را اي دريغا
به نان و مسکني محدود کردند
«رودخونه»
آخرين تغيير : May 3rd 2005, 00:02 توسط: roodkhooneh
آخرين تغيير : May 3rd 2005, 00:20 توسط: roodkhooneh [r]
[
نظرات (3)] . [ادبيات]
roodkhooneh - May 2nd 2005, 12:18
دوستان گرامي سلام وبلاگ شعر« رودخانه » تازه به جمع صميمي شما پيوسته است اميدوارم
با راهنمائيهاي شما به آنچه که مطلوب است برسيم.
«نقد جواني»
اي مدعيان جانب يغما مبريدم
از چشمه مرا تشنه به دريا مبريدم
امروز که نقد است جواني به کف ما
با خواب خوش نسيه فردا مبريدم
عمري به من از کبر نظر هيچ نکردند
اينك به ريا تا به ئريا مبريدم
من خاک کف پاي گنهکار که گشتم
بر دوش خود اين خاک چو کالا مبرديم
اي آنکه دراين کارگه خسته ز تزوير
من را به خفا کشته هويدا مبريدم
وه عادت زشتي ست در اين جمع گرفتار
بي گريه بر اين خلق تمنا مبريدم
آن را که به دنياي تو «عاکف» نظرش نيست
گو تا که مرا منزل عقبا مبريدم
عاکف
آخرين تغيير : May 2nd 2005, 12:19 توسط: roodkhooneh
آخرين تغيير : May 2nd 2005, 18:51 توسط: roodkhooneh [r]
[
نظرات (1)] . [ادبيات]
roodkhooneh - May 1st 2005, 00:15
عجبا قافلهء عمر چسان ميگذرد
چهره افروخته بر خرد و کلان ميگذرد
عندليب خردم حرمت دل گر شکند
از پس چهچهه او دل نگران ميگذرد
تا به خويش آيم و از باغ بهاران طبقي
کشتي عمر به گرداب خزان ميگذرد
معجز خنده و روي مه و جادوي نگاه
وانهمه لطف ز ابروي کمان ميگذرد
تلخي و شادي ايام به مسکين و غني
بگذرد بر همه حتي به شهان ميگذرد
هرکه رانيست ميسر که دل از دانه کند
عمر بيحاصلش از رود زمان ميگذرد
پرتو فيض تو يارب چو نصيبم گردد
پير اگر باشم و فرسوده جوان ميگذرد
خاطر شعر تو «عاکف» نرود از دل ريش
ريش بادآنکه دلش بي هيجان ميگذرد
عاکف
آخرين تغيير : May 1st 2005, 00:26 توسط: roodkhooneh
آخرين تغيير : May 2nd 2005, 18:45 توسط: roodkhooneh [r]
[
نظرات (1)] . [ادبيات]
Junie
roodkhooneh
roodkhooneh - Jun 30th 2005, 12:38
فتنه و آشوب ديديم از کلامش بيش ما
رنجها بس برده ايم از خاص و عامش بيش ما
در طريق سخت مستي از چه مي ناليم اگر
جرعه نانوشيده بشکستيم جامش بيش ما
يار اگر با تير مژگان سايهء ما ميزند
از خدا خواهيم حتي انسجامش بيش ما
خشت خام عقل را درک معاني مشکل است
آتش از دل بايد آوردن به خامش بيش ما
ناله از دل کي رسد آنرا که بي درد است و غم
کو بيازارد دل و در التيامش بيش ما
صيد اگر گشتيم در دام و اگر صياد نيست
هم صبوري بايد اندر بند دامش بيش ما
عشق اگر حسن ختام داستان زندگيست
گوش جان داريم بر حسن ختامش بيش ما
«عاکفا» گاه تظاهر نيست در عهد سکوت
نکته ها سر بسته گوئيم از کرامش بيش ما [r]
[
نظرات (14)] . [ادبيات]
roodkhooneh - Jun 28th 2005, 18:14
گوشهء چشم از غزال خفته ات ما را بس است
صحبت از لعل لبانت حال گويا را بس است
قامتِ شمشاد و لطفِ برترِِ سروِ سهي
تک چنار شهر ما آن قد رعنا را بس است
چشمهء لطف از تو جاري است و در تدبير ما
خرمن شوق نگاهت قاب معنا را بس است
طرح و رنگ دلفريب و نقش هاي بي شمار
وين همه صنع عجب، هر چشم بينا را بس است
ما پي اسرار و اسرار از پي ما شد دوان
صنعت مفتاح عشقت هر معما را بس است
ظرف ما بس کوچک است و خوان مهرش بيکران
قطره از درياي لطفش جام مينا را بس است
همچو «عاکف» چشم مي بايد گشود ار طالبي
زان هزاران، آيتي طرح تماشا را بس است [r]
[
نظرات (12)] . [ادبيات]
roodkhooneh - Jun 26th 2005, 12:04
به تاراج نگاه تو دلم را رایگان دادم
غبار آرزوهایم به جعد گیسوان دادم
سهیلم بر نمی تابد ز سمت و سوی چشمانش
جهات قید و بندم با طلوع کهکشان دادم
طواف شمع رخسارش به دردم چاره می دیدم
که چون پروانه در گردش سماع صوفیان دادم
به عشق یوسف کنعان زلیخا را نکوهش نیست
که در سودای دردش من طبیب مصریان دادم
گدای قانع کوی خراباتم اگر امشب
سریر بی نوایی را به تاج خسروان دادم
طفیل آرزو ما را به زنجیر رجاء دارد
من این آلام آمالم به عشق عرشیان دادم
گلیم و خرقه افکندم به بزم مجلس انس اش
زوایای وجودم را فروغ جاودان دادم
معمای وجود ما به کلک خام مستور است
رموز بسته را ایدل بگوش از قدسیان دادم
بگو تا کی بنالیم از حساب و حد و تعزیرش
که این مجموعه با عاکف کران تا بی کران دادم
عاکف [r]
[
نظرات (7)] . [ادبيات]
roodkhooneh - Jun 23rd 2005, 22:38
راستشو بخواهين بقدري سرگرم خوندن پستهاي عزيزان بودم که بعضاً دوستان به خاطر لطفي که دارند اعتراض ميکنند که چرا دير به دير به ارسال پست اقدام ميکني لذا به خاطر اين تاخير پوزش خواسته و يکي ديگر از غزلهايم را تقديم حضورتان ميکنم.
مذاب
مطرب مست چرا خانه خراب است امشب
دين و دل ريخته در جام شراب است امشب
هر که سرمايه نيندوخت به پاداش عمل
چهره افروخته از بيم حساب است امشب
عارف پير که يک عمر خدايا مي کرد
درشگفتم که چرادر تب و تاب است امشب
زاهد مصلحت انديش زمان مي داند
آنچه ازچهره درافتاده نقاب است امشب
ديده با اشک بشوييد که سرچشمه فيض
آنچه از روز ازل گفت جواب است امشب
ساقيا دولت پاينده عشقت به ابد
از فروزندگي جرعه ناب است امشب
«عاکف»از جنگِ دل و کودک انديشه منال
عقل فرهيخته در عشق مذاب است امشب [r]
[
نظرات (11)] . [ادبيات]
roodkhooneh - Jun 20th 2005, 21:25
اي به يغما دل من برده کجايي امشب/
خانهء ديده مهياست بيايي امشب/
دولت حسن تو از خوان کرامت سبز است
ورنه اين بيشه کويراست به رايي امشب
اي همه حسن تجلي شده در ديدهء تو
شُکر بسيار ببايد بنمايي امشب
نظر لطف توام باز بسوي دگر است
قدم آهسته به اميد صفايي امشب
خار و گل محرم ديرينه اين باغچه اند
بلبل اين نغمه سرايد به غنايي امشب
عقل فرسوده مدارا نکند با دل ريش
بر دلم نيست روا جور و جفايي امشب
دانه شُکر به اقليم عدم نفشانيم
بذر اميد بپاشيم و دعايي امشب
مبتلاي غم عشقت چه تمنا دارد
که طبيب است مهيا و دوايي امشب
«عاکف»ار بازمددخواهي ازآن خسروي فيض
پاسخ اينست: که شاه فقرايي امشب [r]
[
نظرات (13)] . [ادبيات]
roodkhooneh - Jun 16th 2005, 00:09
خسته ام از غربت و ياد وطن دارد دلم
ميل سبز جنگل و دشت و دمن دارد دلم
رود کارون و سپيد و اترک و زاينده رود
کرخه و زرينه و شوق تجن دارد دلم
تا به کي دور از ديار و تا به کي جور فراق
تا به کي قامت خم از زخم کهن دارد دلم
مُلک ما افسون مکر روبهان است اي مَلِک
نهر خوني در جگر از اهرمن دارد دلم
چرخ گردونم سعادت بر رقيبان داده اي !
کاين بساط آرزو اندر کفن دارد دلم
رنگ، بسيار است و فقر بو گريبان گير گل
بوي گل اندر مشام از آن چمن دارد دلم
سُم اسب ياغي دهر است و بذر بخت ما
زين تخاصم بارالها هم سخن دارد دلم
چشم مي بندم به بال آرزوي زندگي
زين تمنا بر تنم صد پيرهن دارد دلم
بگذرد زين باغ «عاکف»دورهء سرد شتاء
لانه اي گر در بهاران همچو من دارد دلم [r]
[
نظرات (6)] . [ادبيات]
roodkhooneh - Jun 8th 2005, 20:55
خبر خوشحال کننده راهيابي تيم ملي فوتبال کشور عزيزمان مبارکباد اميدواريم کاروان خوشي در زمين دلمان ماوي گزيده و اندوه از دلمان رخت بربندد.
غزلي تقديم حضورتان ميکنم اميد است با راهنمائيهاي شما نقيصه احتمالي آن برطرف گردد.
بگذرد...
بگذرد ايام تلخ و گاه هجران نيز هم
ناله و سوز از دل و از چشم گريان نيز هم
شرح بي پايان عشق و عالم دلبستگي
بگذرد هم بر فقيران و به شاهان نيز هم
کي توان زد تکيه براين گنبد ناپايدار
چون حباب آرزو سست است بنيان نيز هم
خلق سرگردان ميان دين و دنيا را بگو
ترسم از کف اين دهيد و لاجرم آن نيز هم
ايدل از تشويش دنيا بر حذر باش عاقبت
آنکه افزون شد نصيبش، داد تاوان نيز هم
بر عروس خنده دنيا دلت را خوش مدار
گاه دامادي رسد روزي به پايان نيز هم
هم به دل داغ است و هم روي زبانم ناله اي
در فضاي ديده ام از اشک باران نيز هم
صد دريغ از مدعي ،اندر نداري ديده ام
خويش از من شد جدا و خيل ياران نيز هم
«عاکف» از امواج سخت زندگي در هم مپيچ
نوح کشتيبان بداند گاه طوفان نيز هم
پاينده باشيد [r]
[
نظرات (15)] . [ادبيات]
roodkhooneh - Jun 3rd 2005, 13:13
درسکوت بعضي ها بقدري پيام نهفته است که در فرياد زدن خيلي ها نيست يادم مياد که يکي از دوستانم به اين حالت من خيلي اعتراض داشت .
روزي بهش گفتم دلم مي خواهد براي اين اعتراض شما حتماّ شعري بنويسم و من اين کار را کردم و جالب اينکه اين دوست از اين شعرم خيلي هم خوشش آمد و گفت:...جان ،من اگر ميدانستم که تو ميتواني چنين شعري بسرايي پيشتر و بيشتر به تو گير ميدادم بهر حال يکي از ابياتش اين است:
اي که سکوت من آزار ميدهد تو را/
فرياد تو غرق در سکوت من است...
پاينده باشيد [r]
[
نظرات (13)] . [شخصی - يادداشتهاي روزانه]Julie
roodkhooneh
roodkhooneh - Jul 30th 2005, 15:36
هجرت معشوق ديديم و غم عشاق را
عهدشان اول وَ بعدا پاره ميثاق را
صحبت از گل بود و سنبل در ميان نطق شان
هان چه پيش آمد وفاق و عشق آن نطّاق را
دفتري کاز صنع رخسار نگارش زد قلم
در ميان باد ديديم آنهمه اوراق را
آن رفيقي کو حفا بر عاشق دل ريش کرد
خط بطلاني کشيد او مبحث اخلاق را
عاشقا در وصف زلفش اعتدالي پيشه کن
عقل سالم کي پسندد شيوه اغراق را
فتنه ها ديديم و بيرحمي از او بسيار هم
مهرباني کيميا شد شهره آفاق را
غره چون گرديد آن ماه عروس دل ستا
خود پسندي کج نمودش پاي سيمين ساق را
ناله کم کن عاشقا در مکتب و قانون عشق
خستگي بي پايه باشد ملت مشتاق را
عاکف اندر حزن او شيون سزاوار تو نيست
صبر او را ياد آر و رحمت رزاق را
آخرين تغيير : Jul 30th 2005, 15:39 توسط: roodkhooneh [r]
[
نظرات (20)] . [ادبيات] · [مذهب] · [هنر]
roodkhooneh - Jul 28th 2005, 19:39
پشت پرچين نگاهت جائيست
که خدا بغچه احساس در آنجا دارد
نازنين !
حس غريبي ست نمي دانستم
که تو در باغچه از بوي خدا سرمستي
و نمي دانستم
خوشه اشک تو از رنگ خذا لبريز است
نازنينم!
بذر احساس که در چشم تو پاشيده خدا
در دل نازک خود باغ معما دارد
و چه زيباست نگاه گل سرخ
به سرودي که نوازنده آن فاخته است
رقص پروانه از آنرو زيباست
که به سجاده گل طرح خدا مي بافد....
عاکف [r]
[
نظرات (14)] . [ادبيات] · [شخصی - يادداشتهاي روزانه] · [عمومي]
roodkhooneh - Jul 27th 2005, 08:28
پاي دلم شکسته شد هيچ سفر نمي کند
با پر و بال خسته ام هيچ خطر نميکد
چشم حسود ماه او چنگ به دل نمي زند
پنجه آفتاب ما صيد قمر نمي کند
کشتهء غمزه دلم،بر سر راه منزلم
من گذرش نظر کنم،ليک نظر نمي کند
کوکب کهکشان من گشته بلاي جان من
گريه و ناله هاي من هيچ اثر نمي کند
مست مي الستم ار با دگران نشستم ار
با دگران نشستنم فتنه و شر نمي کند
چشم نگار مست من بسته ز پشت دست من
دست ز پشت بسته ام صيد گهر نمي کند
در دل من چه آتش است با غم من چرا خوش است
آنکه خوش است با غمم رحم مگر نمي کند
قند لبش چشيدنم گشته چو آرزوي من
با همه قند گفتنش شُکرِ شَکر نمي کند
رخصت گل به سر رسد چونکه شب دگر شود
بلبل مست باغ را خواب خبر نمي کند
هر چه که ناله ميکنم هر چه که شکوه ميکنم
ناله وشکوه ام چرا هيچ ثمر نمي کند
خوش بود آنکه با خرد قافله پيش مي برد
عمر عزيز خويش را هيچ هدر نمي کند
هر چه حساب ميکنم هندسه نگاه او
جبر و مثلثات را رير و زبر نمي کند
با که بگويم اين سخن به چشم و ابرو و دهن
درد درخت سبز را چاره تبر نمي کند
اينهمه گفتمش مرو از پي چين زلف او
در عجبم چرا دلم هيچ حذر نمي کند
مسگر پير عقل من خسته بود ز نقل من
خرده بر او روا مکن کاسه چو زر نمي کند
با دل خويش گفته ام اي دل پر پريش من
جرعه اي از شراب او هيچ ضرر نمي کند
طفل خرد نصيحتم کرده ز گوش خود برون
هر چه بگويمش مکن گوش پسر نمي کند
هر چه معلمش بر او قصه عاشقي نمود
تنبل درس عاشقي قصه ز بر نمي کند
معضل عاشقي ما از ازل است تا ابد
حل حساب عاشقي خشت و حجر نمي کند
شکر نما تو عاکف از اينهمه مهر ايزدي
کاين همه لطف بر پسر هيچ پدر نمي کند [r]
[
نظرات (13)] . [ادبيات] · [عمومي] · [مذهب]
roodkhooneh - Jul 26th 2005, 08:03
با سلام و عرض تبريک به مناسبت روز فرخنده مادر به همه دوستانم غزلي ديگر از کتاب غربت «رودخونه»، تقديم به آناني که شومينهء چشمانشان آئينه لبخند ديگران است...
مژده اي ميرسد از جانب ياري ما را
پاي دل مي شکند پيش نگاري ما را
گر تحمل نکند پاي عزيزش مژه ام
از چه رو کرده گرفتار به خاري ما را
آنچه آموختم از پير خرد من به عذاب
پاک بر باد دهد چشم خماري ما را
جور صياد زمان است دريغا دل سنگ
بنهادست به تطميع شکاري ما را
آرزو رنگ طلا ديد و خزانش در پيش
يارب از ره برسان فصل بهاري ما را
بهر دلبستگي ماست هِزاران، ليکن
خوش بود عشق چو آواز هزاري ما را
ما که مستيم بحز باده اش از شهد کلام
حاجتي نيست به ميخانه گذاري ما را
عاکف از عشق در آويز در اين کهنه رباط
هر که مصروف به کاري ست،به کاري ما را
آخرين تغيير : Jul 26th 2005, 11:28 توسط: roodkhooneh [r]
[
نظرات (11)] . [ادبيات] · [عمومي] · [هنر]
roodkhooneh - Jul 23rd 2005, 10:56
صحبت از عشق حريم دل ديوانه شکست
نرگس مست،سکوت شب اين خانه شکست
طرح افروختن شمع رخش حاصل داد
شيشيه عمر گل از هجرت پروانه شکست
کوه عشق تو در اين هجره دل ميبينم
حرمت ظرف و سبو و همه پيمانه شکست
جرعه خورديم چو از باده عشقش نفسي
آنچه نشکسته بديديم چه مستانه شکست
عقل فرزانهء ما ديد به درويشي دل
شوکتِ جاه و جلال و همه شاهانه شکست
جمله کج، راست ببيني گذرا گر نگري
خَم تزوير و ريا در خُم ميخانه شکست
دل و اين عشق بديدند به حسرت که صدف
در تماشاگه اين اين صنعت دردانه شکست
پرتو فيض ببايد به کسان حاجت نيست
هر چه افسانه شنيديم ز بيگانه شکست
عاکفاصحبت پرواز پرستو چه خوش است
اين مبادا که تماشاي تو آن خانه شکست [r]
[
نظرات (18)] . [ادبيات] · [شخصی - يادداشتهاي روزانه] · [عمومي]
roodkhooneh - Jul 21st 2005, 19:31
سلام دوستان هر جا که باشم مهرتان در دلم هست و خودم را مديون محبتهاي شما مي دانم،اگرچه امروز در خانه نبودم ولي به بهانه اي سراغ کامپيوتر رفتم تا قدري دلتنگي ام را با پست غزلي متفاوت، با شما تقسيم کنم.متفاوت از اين جهت که اشعار من هرگز براي فرد خاصي سروده نشده ولي اين غزلم را در رثاي استادم هارون شفيقي که افتخار دوستي با فرزند برومندش شهريار را دارم سروده ام شما هم براي آرامش روح اين شاعر فقيد دعا کنيد.روحش شاد
گلزار ادب
یاد باد آنکه زمانی به میان ما بود
قطره میگفت به خود، لیک که او دریا بود
>
آنکه بر بست لب و شکوه نکرد از دگران
دگران را به دل از رفتن او غوغا بود
>
دست گلچین فلک برد از این باغ گلی
که به گلزار ادب، بی بدل و بیتا بود
>
کاش میگشت میسر که به دوران حیات
واژهء جسم، به دنبال یکی معنا بود
>
عمر برگ است،به تاراج خزان مسپارش
دم غنیمت شمر، امروز همان فردا بود
>
یاد استاد شفیقم که جنان جایگه است
در دل اهل نظر تا به ابد بر جا بود
>
خطه سبز وطن ! سبز بدارش یادش
آنکه با یاد خدا ، زنده دل و برنا بود
>
«عاکفا» گاه سفر می رسد آخر روزی
توشه اندوز چو هارون و نگو رویا بود
آخرين تغيير : Jul 21st 2005, 19:33 توسط: roodkhooneh [r]
[
نظرات (13)] . [ادبيات] · [شخصی - يادداشتهاي روزانه] · [مذهب]
roodkhooneh - Jul 19th 2005, 20:41
اي در شکن زلف تو بي تاب دل من
بي زلف شکن کي برود خواب دل من
موجي که نهان است به درياي نگاهت
با خويش فرو برده به گرداب دل من
عمريست عجب مي شکند در ره مستي
قانون و رسوم و همه آداب، دل من
زان باغ ِدعا گر بدهد يک بُته ام بار
بر نرگس مستش بکنم قاب دل من
آن صورت گل گر نکند طاقت خاري
اين جور چرا کرد به تيزاب دل من
روزم سپري گشت به ايما و اشارت
شب راز عيان کرد به مهتاب دل من
آشوب مينداز به بازار که گشتيم
چنديست کساد است و ناياب دل من
عمريست ندا ز عاکف شوريده برآيد
در عشق تو يک قطره شده آب دل من [r]
[
نظرات (19)] . [ادبيات] · [شخصی - يادداشتهاي روزانه] · [عمومي]
roodkhooneh - Jul 19th 2005, 17:26
با سلام
نميدونم کي اين مشکل سايت بر طرف خواهد شد اميدوارم زياد طول نکشد. [r]
[
نظرات (3)] . [عمومي]
roodkhooneh - Jul 17th 2005, 07:08
...
اي همه شب دعاي من رويت روي ماه تو
ماه به ثبت مي رسد در سند نگاه تو
مژده وصل ميرسد،گرچه پس از حضور شب
پرده کنار ميرود با قدم پگاه تو
اي که چو صنع کهربا جان مرا ربوده اي
اينطرف آنطرف روم چون پر و همچو کاه تو
کودک دل گمان کنم راه نديده ميرود
ره بنما چسان کنم طفل برون ز چاه تو
سينه به سينه ميرود همچو شکسته پا گدا
پيش گدا چه ميکند پاي پياده شاه تو
هديه به سالک ار شود تخت و سرير سروري
تاج به سر نمي نهد صوفي خانقاه تو
درد و بلا ، شنيده ام موهبت ولا بود
مثله چو عارف ار شوم در ره لا اله تو
قبح خطا شکسته شد نزد خلايق اي خدا
عذر طلب چه مي کند بنده رو سياه تو
پيش غزال چشم او تحفه غزل نمي برد
عاکف عاشق ار شود ملتمس پناه تو [r]
[
نظرات (9)] . [ادبيات] · [عمومي] · [مذهب]
roodkhooneh - Jul 15th 2005, 22:24
در دلم غوغا و شور چشم يارم اوفتاد
موج آشوب نگاه باوقارم اوفتاد
در کمين غمزهِ حوري سرشت دلربا
صحبت از صياد بي رحم و شکارم اوفتاد
حسرت گل نيست ما را چون به باغ چشم او
نقشه ها در رنگ و طرح بي شمارم اوفتاد
دعوي گل را شنيديم و دفاع خار را
آفرين بر صلح شان چون آشکارم اوفتاد
هجرت بلبل غريب است از حضور باغ ما
باغبان از هجر اين و آن هَزارم اوفتاد
يارِ ما را گو بر آرد سر به کوي عاشقي
تا به کي تاخير، لطف انتظارم اوفتاد
حبّ دنيا را نمي خواهد گدا،ما ديده ايم
تاج و تخت سروري شهريارم اوفتاد
ما به لطف عشق، چشم خويش را بربسته ايم
بسته چون گرديد چشمم دل به کارم اوفتاد
کس چه داند عاکفا اين رشتهء قانون عشق
عقل دور انديش بي دل از مدارم اوفتاد [r]
[
نظرات (19)] . [ادبيات] · [شخصی - يادداشتهاي روزانه]
roodkhooneh - Jul 13th 2005, 22:50
ورق مي زنم کتاب ايام تنهائي ام را و به آنجايي ميرسم که فضيلت را در دوري از ريا کاران ديده ام و غزل ميشوم فرياد را تا جاري شوم در امتداد نگاه تان.
مشعل سبز درايت...
دورم از اهل ريا، وصلتشان دورم باد
من و همراهي اين قافله معذورم باد
خرقه زهد و تب تاج و سرير شاهي
بي نياز از همه تزوير و زر و زورم باد
گر چه مامور شد انديشه به آبادي ما
ليک اين شور و نشاط از دل معمورم باد
عقل اگر رام نشد در ره بيداري ما
دل شوريده چنين تابع دستورم باد
شوره زار است اميدم چو ببندم بر کس
دانه کي سبز در اين کشتگه شورم باد
مشعل سبز درايت نه ز سرمستي ماست
ارمغانيست که از دولت منصورم باد
پرتو مهر تو يارب نشود مستورم
زان سبب دفتر اخلاص که مسطورم باد
عاکف از رنج قناعت برسي بر در گنج
رو مينداز به هر سفله که منفورم باد [r]
[
نظرات (16)] . [ادبيات] · [شخصی - يادداشتهاي روزانه] · [عمومي]
roodkhooneh - Jul 11th 2005, 22:57
دلتنگي ام را گره مي زنم بر بال يکي از غزلهايي که در غربت سروده ام باشد که در آسمان چشم شما فراموش نشود اين ذره بيمقدار.
اِنّا هديناه السبيل...
خورشيد چشمان تو را اندوه ماه يار نيست
در پاي گل خار ار شود مستوجب اين کار نيست
تعبير سبزي دارم از جادوي چشمان تو من
نامحرمان حالِ ما آگه از اين اسرار نيست
بلبل چه مي نالي تو از اجسامِِ در خواب و خموش
پولاد و سنگ سخت را فهم گل و گلزار نيست
مجنون اگر سنگي زند بر پاي عاقل نيست عيب
رفتار مار و کژدم از ناپاکي کردار نيست
اي دل مذمّت مي کني تقدير بي تقصير را
پا مي نهي کج حان من ايراد از پرگار نيست
يارب نمودي آشکار اين ره تو بر ناخفتگان
کايّام سخت زندگي از گنبد دوّار نيست
حانان من انديشه کن در امتياز آدمي
اِنّاهَدَيناهُاالسَّبيل...از مفسد خمّار نيست
از عشق گفتيمش سخن، گفتا طبيب پير من
درمان نمي بخشد اثر،دارو بر اين بيمار نيست
در پيش پاي چشم او عاکف گل افشاني نما
کاين باغبان خسته را بر غير تو اصرار نيست [r]
[
نظرات (18)] . [ادبيات] · [شخصی - يادداشتهاي روزانه] · [مذهب]
roodkhooneh - Jul 8th 2005, 09:53
باز امشب سيل اشکم مي برد...
با سلام راستشو بخواهيد اينجا مناسبتها زود از ياد آدم ميره از پست شماري از دوستان خاصه نرگسي نازنين و برخي ديگر از دوستان چنين استنباط کردم که ايام فاطميه باشه من هم اگر چه در اين چند روز از خانه دور هستم تماس گرفته و اين شعرم را که اتفاقا از معدود آثارم در اين سبک و سياق است تلفني يادداشت و عيناً تقديم ميدارم.
باز امشب سيل اشکم ميبرد
باز اشکم مشک غم را ميدرد
باز امشب مرتضي در ماتم است
باز چشمان علي غرق غم است
باز دخت مصطفي آخر نبي
ميهمان است بر علي آخر شبي
باز امشب کودکان فاطمه
اشکها در ديده در دل واهمه
چشم در راهند مادر سر رسد
آنکه کوثر، امّ پيغمبر رسد
باز امشب آسمان در ماتم است
باز همدل بر علي امشب کم است
باز امشب دشمنان مصطفي
تنگ کردند عرصه را بر مرتضي
باز امشب آنکه در لَيلُ المبيت
از شجاعت بر جهان گرديده صيت...
يادگار مصطفي را در خفا
بسپرد بر خاک با حزن و عزا
خاک امشب با که نجوا مي کند
چون صدف با در چه سودا ميکند
آنکه را اُمّ اَبيها گفته بود
بي گمان او در جوارش خفته بود...
خاک با چشم علي تر مي شود
خاک بر آلاله بستر مي شود...
عاکف
آخرين تغيير : Jul 8th 2005, 09:54 توسط: roodkhooneh [r]
[
نظرات (28)] . [مذهب]
roodkhooneh - Jul 4th 2005, 19:31
با سلام
يکي از غزلهايم را که قولش را اتفاقا به چند نفر از دوستان داده بودم تقديم خضورتان ميکنم.
دولت صبر
يار من در سفر و ديده به راهم شب و روز
بسته بر سلسلهء موج نگاهم شب و روز
شب و روزم ز غم هجر چنان ميگذرد
گوئيا در عدم افتاده تباهم شب و روز
يوسف عشق عجب شان رفيعي دارد
چه کشم طرح زليخا که به چاهم شب و روز
رونق عهد شباب است و شتاب رخ پير
اين دو در من به جدالند گواهم شب و روز
نقد ايام جواني چو نديديم به بازار عبث
گرد پيريست بر اين موي سياهم شب و روز
قدر هم صحبتي مهر ندانستم چون
شمع در دست من و از پي ماهم شب و روز
بي تو سحت است تحمل بنمايم غم حويش
من گدا باشم اگر پيش تو شاهم شب و روز
چيست اين ناله، نهان ريخته در کوه دلم
که به طوفاني از آن چون پر و کاهم شب و روز
کاروان رفت از اين معبر و دودي به هواست
بگذرد عمر و به جا حسرت و آهم شب و روز
هجر، حانسوز و وصال است گريزان از ما
عاقبت فهم نشد چيست گناهم شب و روز
عاکفا شوکت ايوب به تعجيل نه آيد در چنگ
بر در دولت صبر است پناهم شب و روز [r]
[
نظرات (21)] . [شخصی - يادداشتهاي روزانه]
roodkhooneh - Jul 2nd 2005, 21:05
با سلام خدمت همه دوستان گلم .راستش دليل اصلي تاخير در ارسال پيام،کمي مشغوليت و بعدش هم مطالعه است اميدوارم تاخيرم را عفو نمائيد.
دل آشوبم چو گيسويت مشامم مي رسد بويت
مرادم گر نمي بخشي نخواهم شد من از کويت
به عشق کاخ سلطاني اگرخلقي گرفتارند
گداي مسکني هستم به زير طاق ابرويت
عجب پيچيدگي دارد حساب زندگي ايدل
به فهم تار مو عاجز،چه داند جعد گيسويت
اگر لختي درنگ افتد ارادت پيشگانت را
جهات قيد و بند ما نهايت مي رسد سويت
به استحکام اگر کوهم،به گاه اضطرار اما
فرو ريزد ثبات من فسون چشم حادويت
به کشف راز مجهولت اگر صد پرده بگشودم
چنين است اعتراف من،ندانستم يکي مويت
به عشقت سخت بيمارم طبيب درد و آلامم
تبسم از تو دارو و شفا جويم ز دارويت
تمام عمر مي گويد نگار خويش را«عاکف»
بناي رستگاري شد بپا از رويت رويت
آخرين تغيير : Jul 2nd 2005, 21:06 توسط: roodkhooneh [r]
[
نظرات (11)] . [ادبيات]Augustus
roodkhooneh
roodkhooneh - Aug 23rd 2005, 15:45
مسائل خصوصی تو به خودت مربوطه.
آخرين تغيير : Aug 23rd 2005, 17:29 توسط farsan (پرشين لاگ moderator) [r]
[
نظرات (3)] . [ادبيات] · [تحقيقاتي - آموزشي] · [روزنامه نگاري]
roodkhooneh - Aug 18th 2005, 20:47
کعبه از ميلاد مولا در سرور افتاده است
کبرياي رحمتش در شوق و شور افتاده است
مرتبت او را رفيع و همره پيغمبر است
آنکه در معراج او هم در حضور افتاده است
خصم و خويش از فرّ جاه مرتضي شد در شگفت
کاين زلال، آئينه ماءً طهور افتاده است
طفل عمّ مصطفي اوّل مجيب الدّعوه شد
جسم خاکي وجودش در شعور افتاده است
«کل ايمان»اش بگفت و، هم ولي نامش نهاد
«...کنت مولا...»را تجسّم،از چه دور افتاده است
«لا فَتي اِلا علي لا سيف اِلاّ ذوالفقار»
وصف او گرديده زانکه با شرور افتاده است
خالق لَيلَ المَبيت و شير خندق بود و بدر
خيبر از فضل وجودش از غرور افتاده است
چاه با آلام مولا آشنا گرديده است
چشم ايتام از کرامش بر تنور افتاده است
بوتراب ار پا به گيتي مي نهد در کعبه اش
سر به محراب شهادت او شکور افتاده است
قتل عدل خويش نامندش علي را در جهان
کس چو مولا کو،به قاتل او صبور افتاده است
وصف او را با قلم نتوان نمودن عاکفا
کاتب وحي از بلاغت غرق نور افتاده است
با سلام و عرض تبريک به مناسبت فرخنده روز ميلاد مولاي متقيان به حضور شيفتگان آن حضرت. اميدوارم دوستان عزيز تحفه ي ناچيز حقير را پذيرا باشند.
عاکف
آخرين تغيير : Aug 20th 2005, 22:45 توسط: roodkhooneh [r]
[
نظرات (28)] . [ادبيات] · [شخصی - يادداشتهاي روزانه] · [هنر]
roodkhooneh - Aug 16th 2005, 20:19
بسته ام پاي دلم کز پي هر مه نرود
نرود از پي ايشان و به بيره نرود
گر چه سخت است در اين باديه تنهايي ما
سالک آسان رود آنجاي که همره نرود
مانده ام سخت عجب از چه ملامت باشد
مقصد عشق دراز است وَ گمره نرود
گر خطرهاست دلم گفت بر اين پير خرد
کز پي بانگ خطر آدم آ گه نرود
هر که را جايگهي است در آنسوي حصار
غافل از عشق محال است به درگه نرود
ما گدائيم و قناعت به نداري داريم
تاجِ ناب است گدايي، سر هر شه نرود
عشق باريکتر از موست چو پا کج گردد
تا به سر منزل مقصود به ولله نرود
عاکفا طرح نو انداز ازين کهنه رباط
بلبل شيفته بي شيون و چهچه نرود [r]
[
نظرات (15)] . [ادبيات] · [مذهب] · [هنر]
roodkhooneh - Aug 14th 2005, 12:17
کتاب غربت «رودخونه» سنگين مي شود چون پلک شب و خمار مي شود در سرود ستاره ي چشمانتان. من طنين اين سرود را بارها شنيده ام بر من بتابيد و دريغم نکنيد زيبايي سبز نگاهتان را...
شيشه عمر شب از شيون و فرياد شکست
حرمت پنجره با حنجره ي باد شکست
آنکه مي بست تفاّل به لب شيرين اش
بيستون را به کف همت فرهاد شکست
صيد عشقيم و به چنگال عقابش در بند
کاسه ي صبر من از غفلت صياد شکست
عقلم از دايره ي بسته به بيرون نرود
کوه اگر بود دل از ظلمت و بيداد شکست
تازيان مي خورد ار صورتم از جبر زمان
لطف تفويض من از سيرت جلاد شکست
خفته در کلبه به روياي عبث مي بينم
کاخ اقبال من از پايه و بنياد شکست
اي دريغا که جهان سوي مرادم نگذشت
آنچه سخت آمده در چنگ چه آزاد شکست
خاطر شعر تو عاکف ابدي خواهد بود
حرف بي مايه يقين است که بي ياد شکست
عاکف [r]
[
نظرات (24)] . [ادبيات] · [شخصی - يادداشتهاي روزانه] · [هنر]
roodkhooneh - Aug 12th 2005, 16:40
اي دلم برده به تاراج، دلم باز رسان
يا پيامي به من از صاحب آن راز رسان
از سر لطف به صيّاد عطوفت آموز
مددي نيز بر اين صيد ز شهباز رسان
بستهء سلسلهء موي پريشان شده ام
نکهتي از سر زلف مه غمّاز رسان
چند گاهيست ندارم خبر از هجرت يار
بر من از هجرت آن يار خبر ساز رسان
زهر دوري بچشيديم و تحمّل به عِقاب
موسم هجر از اين باغ به پرواز رسان
اتّفاق است ميان گل و بلبل چو به باغ
وصل اين هر دو به سر نقطهء آغاز رسان
گر چه دوري ز وطن ليک به عشقش عاکف
خود به شاگردي آن خواجه شيراز رسان
آخرين تغيير : Aug 12th 2005, 17:37 توسط: roodkhooneh [r]
[
نظرات (15)] . [ادبيات] · [شخصی - يادداشتهاي روزانه] · [هنر]
roodkhooneh - Aug 9th 2005, 14:58
خوشتر از صحبت يارم به جهان نيست مرا
جز به توصيف خصالش هيجان نيست مرا
صنعت وصف جمالش به هنرمندان است
ورنه هر مدح برازنده ي آن نيست مرا
عقل و انديشه به تاراج گمان نسپاريد
دولت عشق به ترديد و گمان نيست مرا
ناوک غمزه ي يارم ز کمان چون گذرد
صيد عشقيم و نيازي به کمان نيست مرا
آن رفيقي که به يغما دلم ارزان مي برد
گو بر او جان به طلب تحفه گران نيست مرا
دير گاهيست که در دام تو دل دارم من
ورنه اين پير در آئينه جوان نيست مرا
ساقيا باده بيار و دم آخر خوش باش
عمر چون باد وزان است و زمان نيست مرا
عاکفا توسن انديشه چرا لرزان است
در بهار سخنش حزن خزان نيست مرا
آخرين تغيير : Aug 9th 2005, 21:14 توسط: roodkhooneh [r]
[
نظرات (15)] . [ادبيات] · [مذهب] · [هنر]
roodkhooneh - Aug 8th 2005, 11:02
صداي پاي احساسم
فرو ريزد به چشمانت
بيا آئينه ي من باش
تا خود را
به سمت بي نهايت
ضرب بنمايم...
عاکف [r]
[
نظرات (14)] . [ادبيات] · [شخصی - يادداشتهاي روزانه] · [هنر]
roodkhooneh - Aug 6th 2005, 21:32
سلام به دوستان خوبم که من را هميشه مورد لطف قرار ميدهند همين الطاف ارزنده شما عزيزانم تحمل رنج غربت را برايم آسان مي سازد برايم دعا کنيد و ياري ام دهيد تا غربت « رودخونه » را با سرسبزي نگاه تان فراموش کنم.
زلف شب را گره با چشم تر ما زده اند
چنگ انديشه بر آويز ثريا زده اند
داستانيست عجب مصحف پيدايي ما
کاوّلين صفحه بر او زآدم و حوّا زده اند
بخت و اقبال مرا مرحمتي شامل شد
کاين چنين نقش بر اين طرح تماشا زده اند
حمد لله که در اقليم بيابان وجود
قطره ذوق مرا وسعت دريا زده اند
گر نهادند چنين بار گران بر دوشم
دام ابليس زياد است که بر پا زده اند
زان نسيمي که دميداست خدا در تن ما
راز پيچيده از آن حل معما زده اند
ساقيا جرعه بينداز که فرداي حساب
فال نيکي ست که بر ساغر مينا زده اند
عاکفا خلقت هستي بنگر نيک که ذرات همه
سجده بر صانع اين گنبد خضرا زده اند
آخرين تغيير : Aug 7th 2005, 05:11 توسط: roodkhooneh [r]
[
نظرات (19)] . [ادبيات] · [مذهب] · [هنر]
roodkhooneh - Aug 4th 2005, 11:08
يکبار ديگه ورق مي زنم اين کتاب تنهايي عاکف را که «رودخونه» نام دارد .جاري باد سيل نگاه تان به نهر بي مقدارش
مهرتان مستدام
عاکف
نرگس چشم تو و خوشه لبخند خوش است
حرف شيرين دهنان چون عسل و قند خوش است
همت اي ماه که آنسوتر از ابري، نظري
قيمت رقص نگاه تو بگو چند خوش است
چَرد اندر چمن چشم تو آهو نظري
شان اين منظره آري به تو سوگند خوش است
حلقه زلف تو و اين دل بي صاحب من
خواجه بخشد چو به خال تو سمرقند خوش است
عشق صياد و به دامش دل درمانده من
صيد اگر جان ببرد زنده به ترفند خوش است
منتظر مانده دل از بند قفس باز رهد
عشقِ پرواز ز پر بستهء در بند خوش است
گذرت افتد اگر جانب استاد خرد
گوش بسپار بر آن پير، کزو پند خوش است
مفشان بذر دل عاکف تو به بپاي همه کس
کاين به دلداده نمائيد چو پيوند خوش است [r]
[
نظرات (21)] . [ادبيات] · [شخصی - يادداشتهاي روزانه] · [هنر]
roodkhooneh - Aug 1st 2005, 13:24
باز هم من و تنهايي من در «رود خانه». کتاب من را از طراوت آبشار نگاه خويش سبز کنيد
و اين بار تحفه اي ديگر :
ناله و اندوه ما را گاه آخر کي رسد
کي رسد ايام نيک و طيب خاطر کي رسد
اينهمه رنجِ تحمل بر تطاول تا به کي
نيلِ خشک صبر ما را لطف قادر کي رسد
بي خبر مرغ سعادت زآسمانم پر گشود
ور نه پاي خسته ام بر گرد طائر کي رسد
نالهء دلدادگان و عشوهء دزدان دل
گاه پايان فراق از آن مهاحر کي رسد
دل به جان امد ببيند کاروان آرزو
کي نهد پا بر حريم خاک باير کي رسد
مانده ام من در عجب کز تلخ و شيرين جهان
کامراني لحظه اي در ما به ظاهر کي رسد
گر سعادت کيميا گردد به آدم مشکل است
دست تنگان را نظر بر دُرّ نادر کي رسد
شاهکار آدمي گر خلقت يک خنده است
اين خبر بر عاکف از پيک مباشر کي رسد [r]
[
نظرات (17)] . [ادبيات] · [شخصی - يادداشتهاي روزانه] · [هنر][ ]
+ نوشته شده در ساعت21:25 توسط عاکف
هرچه من بیش کنم صبر،تو کم بگذاری
عدل می کن که به راه است نگاه همگان
همگان نیست سزاوار ستم بگذاری
نه سکوت است برازنده، نه چون سایه شدن
اصل اینست به تحقیق قلم بگذاری
بنویس از دل خود تا دل ما شاد کنی
بنویس از گل و از باغ که غم بگذاری
به گریبان مبر این گنبد صد سودا را
که حریم است دل و سر به حرم بگذاری
قدم خنده مبارک به لب شیرینت
نیست زیبنده بر ابرو که تو خم بگذاری
چشم را آینه ی نقش سعادت گردان
پیشتر زانکه تو این چشم به هم بگذاری
لب بجنبان و تبسم که سخاوت این است
غم زدودن به از آنست دِرَم بگذاری
عمر،عاکف به عدن سخت شباهت دارد
این مبادت که عدن را به عدم بگذاری
سلام یاران
این غزلواره را زمانی نوشته ام که چند ماه پیش سه نفر از دوستان گلمان قدری از ادامه حضور در جمع ما دلسرد شده بودند ولی خدا را شکر که اکنون این عزیزان زینت بخش محفل ما هستند پس این غزل را تقدیم میکنم هم به آنها هم به شما و هم به تداعی مهربان که حتم دارم با اومدنش دل همه ی ما را شاد خواهد کرد پس لحظه شماری میکنیم !!
آرزومند شادکامی دوستان
عاکف
[ ]
+ نوشته شده در ساعت15:51 توسط عاکف
هوشم از سر ببرد آنکه نه هشیار از من
آنکه در خواب کند نرگس چشمش همه را
در شگفتم ز چه رو ساخته بیدار از من
کفر زلفش به میان گشت از آن پس ز میان
ذکر و تسبیح گسسته ست به تکرار از من
نظم این قافله نازم که به استادی او
نقش اندیشه عیان است به دیوار از من
گفتم ای صورتِ گل با که مودت داری
کین چنین ساخته ای در قدمت خار از من
گفت: ایما وُ اشارت نکند گُل به هَزار
بلبل از جبر نپرداخت به تیمار از من
سیل اشکم ببرد گر به فنا بنیادم
این ارادت به تو باقیست به اصرار از من...
با سلام به همه ی دوستان گرامی که در این چند هفته با بزرگواری، نطراتشون را از من دریغ نکرده اند بدون اینکه نامی از تک تک اونها ببرم شعر فوق را تقدیمشون میکنم.
همیشه به یادتون--عاکف
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:39 توسط عاکف
بر سر میکشم
جرعه نگاه تو را
و مسخ می شوم از
منشور خنده ای
که آینه ی خوشبختی ست
آرامشم را رقم زدی
آنگاه که وحشی عشق
کویرم را در نوردید
اکنون
دانه های بجا مانده از پایت
در دلم جوانه زده
و من
باغبان این گلستانم
بر من ببار
که در قلمرو آرزوهایم
سایه های درختانم
با جویبار مهر تو
دلپذیر میشود...
سلام دوستان بزرگوار
چندیست که خرابی کامپیوترم مشکلاتی برای من فراهم کرده که اصلی ترینش شرمندگی من از دوستان است امیدوارم که بزودی به جمع شما ملحق شوم لذا تا آن موقع لطف کنید به فونت انگلیسی برام نظر بدین.آرزومند توفیق دوستان
عاکف
[ ]
+ نوشته شده در ساعت15:1 توسط عاکف
کلبه ی کوچک من
گشوده است
دریچه نگاهش را
به سمتی که
عاطفه ی مشرقی تو
چشمانم را
قاب نموده است
انگار
سالهاست
که ندیده ام ات
اما نه!
قاصدک آفتابی که
هر روز
از سمت تو میرسد
یک باغ بوی طراوت
و یک عالمه رایحه
به من هدیه میدهد
من حرمت دستانت زا
در قلمرو سرسبز احساسم
نشاء میکنم
تا فراموش نکنم
هنگامی را
که مادران خزر
کودک بر پشت
و پا و دست
کاشته در گِل
زندگی را
مشق می نویسند...
عاکف
[ ]
+ نوشته شده در ساعت1:3 توسط عاکف




