نالم ز بخت خویش و حاشا از او ننالم
پا می نهی به بام احساس غربت من
آهسته نشکنی تا این شیشه ی خیالم
صیّاد ِعشقش از من دل می ستاند اما
آنگه به تیر مژگان جان گیرد از غزالم
با سنگِ قسمت ایدل توجیهِ نامرادی
کمتر نما که افزون من خسته از مثالم
سختم کُشد فراقت ای دوست التفاتی
هجران چه می گزینی من طالب وصالم
بشکسته پا به رفتن،یارب مدد رسانم
دلبستگی فزون و دل بسته پا و بالم
هر سو روم به زلفی چنگی زنم و لیکن
مانَد مه جمال و آخر شود مجالم
دل شکوه دارد از من طفل خرد نگیرد
پندی زخلوت ما طرفی ز قیل و قالم
شان تعلق عاکف دل دادن است و بردن
با دلسپردن آری جاری شود کمالم