نالم ز بخت خویش و حاشا از او ننالم
پا می نهی به بام احساس غربت من
آهسته نشکنی تا این شیشه ی خیالم
صیّاد ِعشقش از من دل می ستاند اما
آنگه به تیر مژگان جان گیرد از غزالم
با سنگِ قسمت ایدل توجیهِ نامرادی
کمتر نما که افزون من خسته از مثالم
سختم کُشد فراقت ای دوست التفاتی
هجران چه می گزینی من طالب وصالم
بشکسته پا به رفتن،یارب مدد رسانم
دلبستگی فزون و دل بسته پا و بالم
هر سو روم به زلفی چنگی زنم و لیکن
مانَد مه جمال و آخر شود مجالم
دل شکوه دارد از من طفل خرد نگیرد
پندی زخلوت ما طرفی ز قیل و قالم
شان تعلق عاکف دل دادن است و بردن
با دلسپردن آری جاری شود کمالم
[ ]
+ نوشته شده در ساعت1:49 توسط عاکف
و من از غصه پشیمان شده ام
بغض آیینه خدایا نکند
ضرب شود درچشمم
نگرانم به خدا
که دل و آینه
تکرار غم هم گردد.
عاکف
[ ]
+ نوشته شده در ساعت10:57 توسط عاکف
جسم فارغ ز روان است نمی دانستی
عشق در زورق هستی ننشیند به گزاف
حکمت و راز عیان است نمی دانستی
عشق ارزان مفروشید به مکاره ی دهر
این به اندازه گران است نمی دانستی
چندگاهیست که این کودک دل می دانم
از پی مام دوان است نمی دانستی
سالها میگذرد تا که بری شاخه دهد
به ثمر شاخه کمان است نمی دانستی
بلبل امروز نیاسود دمی از غم گل
او به فردا نگران است نمی دانستی
ای مرا پیر نموده همه اندیشه ی تو
دل من با تو جوان است نمی دانستی
گر به رقص است سر زلف نگاران عاکف
زان دل ما به فغان است نمی دانستی
بدون شرح
[ ]
+ نوشته شده در ساعت19:55 توسط عاکف
جرعه ناخورده ز دریا ببرد ما را دل
*من که افتاده ام از پای خدایا مددی
که در این بادیه بی پا ببرد ما را دل
*خانه ام طاق دو ابروی مه صورت یار
مقصد آنجاست که آنجا ببرد ما را دل
*زانکه از شیون بلبل روَد از هوش دلم
تا به اقلیم تماشا ببرد ما را دل
*قطره کی در نظر آید چو به دریا برسد
بحر باید، که به ژرفا ببرد ما را دل
*گشته ام سخت مقیم دل ویرانه ی خود
با چه اندیشه ز دنیا ببرد ما را دل
*حَیَوان درکِ مقامات و معانی چه کنند
که بدان مرتبه تنها ببرد ما را دل
*عاشقی پیشه نما و مهراس از اغیار
که غبارند و مصفا ببرد ما را دل
*همتْ عاکف طلب از عشق به جایی برسی
ورنه کی جانب اعلا ببرد ما را دل
سلام به همه ی بزرگواران امیدوارم که عذر حضور اندکم به مدد لطف مستمر شما نادیده انگاشته شود.آرزومند توفیق یکایک شما
عاکف
[ ]
+ نوشته شده در ساعت3:5 توسط عاکف
نشکستیم عزیزان نگسستیم هنوز
*طعمه ها هست و خطرها به ره منزلمان
هوش داریدکه از دام نرستیم هنوز
*سرشکن باشد اگر سنگ قضا گو شکند
ما بفرمان خرد دست بدستیم هنوز
*نشکند پای مراد ار که رهم خم گردد
توشه و زاد بر این راه ببستیم هنوز
*کمر همت خود راست کنید همچو الف
تا ببینند که ما سرو قد هستیم هنوز
*ظلمت جهل بدور از خُم اندیشه امان
حمدُلله به میِ عشق،چو مستیم هنوز
*دوست با ماست به عاکف چه گزندی برسد
همدل و همره از این حادثه جستیم هنوز
سلام به همه ی بزرگواران که اندوه ندیدنشان برایم بار گرانیست. یک هفته در خدمتتان نبودم و دوستان من را شرمنده ی محبتهای خود کرده اند از خدا برایم بخواهید که لایق اینهمه لطف باشم البته برایتان شعرهایی دارم ولی این شعر را که قولش را قبلا داده بودم و مثل شاگرد تنبلها بیشترش را همین الان نوشتم تقدیم میکنم چشم امید به ملاطفت دوستان بر جاست.
دعا گوی وجود شریف شما
عاکف
[ ]
+ نوشته شده در ساعت1:21 توسط عاکف




