معنی پرونده ی مختوم را حس می کنم
بی نصیب از شادمانی لیک از عمق وجود
چوب دار و حلقه بر حلقوم را حس می کنم
جرممان اینست میخواهیم ما تا ما شویم
ترسها دارد "ولی"...مفهوم را حس می کنم
"سرب" داغ و سینه لبریز از جهانی آرزو
من پیام دختر معصوم را حس می کنم
نقشه ها دارند اوباشان ِ بر ترک ِ موتور
ضربه های مشت را باتوم را حس می کنم
اتهام "دشمنی" بر ما دهد دشمن پرست
در نگاهش میوه ی مسموم را حس می کنم
[ ]
+ نوشته شده در ساعت10:18 توسط عاکف
سرو سرکش کم ببخشد سايه اش را بر زمين
کوشش پيوسته بايد تا به دانايى رسى
در مسير رود تا دريا فراوانست کمين
گفتگو را بر حرير فکر آرا تا رهى!
ورنه از پرهاى قو خوابى نگردد مخملين
بر حذر باش از تفاخرهاى لرزان و ضعيف
کاخ ِ «بد پى» زود ريزد، سقف اگر هم آهنين
کوش تا دل نشکنى و شادمانى آورى
يک جماعت را کند افسرده يک فرد غمين
جايگاه خويش را اندازه دار از حٌسن ظن
با درشتى در سخن شخصى نمي گردد وزين
[ ]
+ نوشته شده در ساعت21:6 توسط عاکف
از سر شوق دیدنت جمله نگاه می شوم
قافیه در صفوف غم ،گم شده کو نشانه ای
خانه بدوش خسته ام "واژه پناه" می شوم
حس ارادت مرا رد نکنی بسادگی
مضطرب از عداوت توده ی آه می شوم
داده ام اختیار خود دست دل آنچنان ولی
کودک سرکشم مگر با تو براه می شوم
دربدرم که سر رسد مهلت بی تو بودنم
ساده سخن: شتاب کن! سخت تباه می شوم
سجده برم به چشم تو تا به برت نشانی ام
با تو چه بی نیاز از سنگ سیاه می شوم
بی تو «بهشت» خالی از جاذبه است بیگمان
با تو چه دلپذیر اگر غرق گناه می شوم
ماهِ خیال سر رسد عاکفِ بی ستاره را
بی تو اگرچه سائلم با تو چو شاه می شوم
[ ]
+ نوشته شده در ساعت1:14 توسط عاکف
اوراق هستی ام را بر خود سند نمایی
عشق است و بی ریایی اندازه اش چه دانم
آغوش مهربانت بگشا که قد نمایی
در کهکشان چشمت من یک جهان امیدم
حجم تعلقم را باشد رصد نمایی
هرجرعه خنده ات را بر سر کشم چو دُردی
دردم اگرچه صدها بر من تو سد نمایی
طوفان عشق از آن دم کوبد قلمرویم را
آرامشم به موجی جزری و مد نمایی
مستی دهد نگاهت دستی بده بدستم
طرح ارادتم را رنگ ابد نمایی
باور نمی نمایم رنجی کشم ز دستت
خوب است در نگاهم حتا که بد نمایی
وقت ستاره چیدن از آسمان چشمت
یاد آرمت که دامن شکل سبد نمایی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تقدیم به همسایه تر از سایه به من
[ ]
+ نوشته شده در ساعت2:45 توسط عاکف
قدرت پرواز در طوفان عشق از کاه نیست
در صدف غلتیده مروارید اگر از حکمتی ست
لذت صید گهر را بیخبر آگاه نیست
طبع مشتاقم به استغنا رسد از مهر تو
پرتو روی توام باشد نیاز ِ ماه نیست
بر طناب عشق آویزم چه باکم از سقوط
ترسم از افتادن اینجا در مغاک چاه نیست
درد اگر بنشیندم از زخمها خوش دارمش
همدم چشم تو را بر روی لب یک آه نیست
دم غنیمت میشمارم باش شاهد از قضا
حالتی دارد گدا در پیش تو در شاه نیست
صحبت از حال است و از ماضی و فردا کی کنم
آگهی از حال من اغیار اگر آگاه نیست
[ ]
+ نوشته شده در ساعت10:7 توسط عاکف




