از سر شوق دیدنت جمله نگاه می شوم
قافیه در صفوف غم ،گم شده کو نشانه ای
خانه بدوش خسته ام "واژه پناه" می شوم
حس ارادت مرا رد نکنی بسادگی
مضطرب از عداوت توده ی آه می شوم
داده ام اختیار خود دست دل آنچنان ولی
کودک سرکشم مگر با تو براه می شوم
دربدرم که سر رسد مهلت بی تو بودنم
ساده سخن: شتاب کن! سخت تباه می شوم
سجده برم به چشم تو تا به برت نشانی ام
با تو چه بی نیاز از سنگ سیاه می شوم
بی تو «بهشت» خالی از جاذبه است بیگمان
با تو چه دلپذیر اگر غرق گناه می شوم
ماهِ خیال سر رسد عاکفِ بی ستاره را
بی تو اگرچه سائلم با تو چو شاه می شوم
[ ]
+ نوشته شده در ساعت1:14 توسط عاکف
اوراق هستی ام را بر خود سند نمایی
عشق است و بی ریایی اندازه اش چه دانم
آغوش مهربانت بگشا که قد نمایی
در کهکشان چشمت من یک جهان امیدم
حجم تعلقم را باشد رصد نمایی
هرجرعه خنده ات را بر سر کشم چو دُردی
دردم اگرچه صدها بر من تو سد نمایی
طوفان عشق از آن دم کوبد قلمرویم را
آرامشم به موجی جزری و مد نمایی
مستی دهد نگاهت دستی بده بدستم
طرح ارادتم را رنگ ابد نمایی
باور نمی نمایم رنجی کشم ز دستت
خوب است در نگاهم حتا که بد نمایی
وقت ستاره چیدن از آسمان چشمت
یاد آرمت که دامن شکل سبد نمایی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تقدیم به همسایه تر از سایه به من
[ ]
+ نوشته شده در ساعت2:45 توسط عاکف
قدرت پرواز در طوفان عشق از کاه نیست
در صدف غلتیده مروارید اگر از حکمتی ست
لذت صید گهر را بیخبر آگاه نیست
طبع مشتاقم به استغنا رسد از مهر تو
پرتو روی توام باشد نیاز ِ ماه نیست
بر طناب عشق آویزم چه باکم از سقوط
ترسم از افتادن اینجا در مغاک چاه نیست
درد اگر بنشیندم از زخمها خوش دارمش
همدم چشم تو را بر روی لب یک آه نیست
دم غنیمت میشمارم باش شاهد از قضا
حالتی دارد گدا در پیش تو در شاه نیست
صحبت از حال است و از ماضی و فردا کی کنم
آگهی از حال من اغیار اگر آگاه نیست
[ ]
+ نوشته شده در ساعت10:7 توسط عاکف
گیسوان آرزویم رنگ خاکستر گرفت
در کویرم رودها خشک و تب بستر گرفت
دل به تار ِ غم، چنان چنگ از ته دل میزند
زخمه ها انگار زخم از واعظ منبر گرفت
بشکنید ای نارفیقان شیشه ی صد تکه را
سنگ بیرحم از سخاوت قسمتی کمتر گرفت
دام صید ار می نهی هشدار در اصل بقا
پُر بُود از آرزو بالی که آسان پر گرفت
میل مرواید، پایم را چنان تا ورطه برد
صیدِ گوهر مینمودم جان من گوهر گرفت
ای تجارت پیشگان ِ رنگ ! من ببریده ام
دستهایم را ز دستانی که ام ساغر گرفت
مِهر از او عاکف مجو مُهرش به پیشانی ریاست
وعده ی مس میدهد او گرچه عمر زر گرفت
[ ]
+ نوشته شده در ساعت9:37 توسط عاکف
میان واژه، نامت را ترنم میکنم باز آ
کلاف پیچ در پیچ ِ بساطِ آرزویم را
نباشد نازنین من که من گم میکنم باز آ
بیاد غنچه ات بر لب، گلستانی به دل دارم
شبیه باغبانان من تبسم میکنم باز آ
تو نزدیک منی حتا هزاران فرسخ ار دوری
به"سختی"رو... وَ پشتم بر تنعم میکنم باز آ
خیالت، پای احساسم، کشد تا عالم مستی
به حسرتها، نظر بر خالی ِ خُم میکنم باز آ
نسیمت گر بیامیزد به یادِ غربت اندودم
ندارم شک که ترک هر تالم میکنم باز آ
[ ]
+ نوشته شده در ساعت14:46 توسط عاکف



