تبليغاتX
رودخونه

رودخونه

ادبیات -شعر

آشیان در دل ما کرده وطن نام تو بس!
به تلاطم شده اهریمن از آرام تو بس

نحسی سیزده را ضرب ِ صد ار بشماریم
میشود فهم چنین کرد که: آلام تو بس

ای گران وصله ی جانم که بزرگی و سترگ!
چون شکر باد ز "فرهنگ وفا" کام تو بس

سفلگان با تو مروت ننمودند ای خاک!
از شغالان نرَمد شیر خوش اندام تو بس

"آریوبرزن ِ" نام آورت ای خاک کجاست؟
به فرومایه دهد درس ز اقدام تو بس

حد پامیر تو را با مژه روبیم به غرب
از پلیدی بزداییم کف و بام تو بس

از خرافات و پلشتی به میان، فاصله شد
ما گره خورده به خویشیم ز الهام تو بس...

******************
تقدیم به همه ی آنانی که وجودشان از مهر ایران لبریز است و منشاء آشفتگی آنرا میشناسند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 2:10  توسط عاکف  | 

دامن سبز بهاران، به غم آلوده مباد

تا بُوَد  واژه ی اندوه، دل آسوده مباد

 

صفحه پرداز ازل مژده دهد بر همگان

تا که مهر است روا، طبع تو فرسوده مباد

 

آيه ی رويش ِ گل از دل بلبل جاريست

جز ارادت، سخنی هیچ به محدوده مباد

 

هر کجا  پیرهن ِ گل به تن آراید و،" سنگ"

در تکاپوی بهار عنصر مطروده مباد

 

در رگ رود زمان گشته شناور سرما

دی رَوَد بهمن و اسفند که بیهوده مباد

 

"غم"گذاریم بدین آمد و شد، تا "لبخند"

عمر ِ چون سلسله را حلقه ی مفقوده مباد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 4:18  توسط عاکف  | 

آرزو می پرورانم...

گریه را در پای دشمن ریختم دیگر نماند
از کیان فرهی خاکم مگر بر سر نماند

سینه  چاکی  را چنان وسعت بدادم از جنون
در کتاب مخلصی شاید چو من چاکر نماند

شادمانی وطن را ظلمت غم بر گرفت
تاک ما خشکیده شد هم ساقی و ساغر نماند

بوسه بر دست سفیر غم زنم از بخت بد
بد به حالم در نگاهم فرق مس با زر نماند

آنچه خود دارم به ویرانی کشم با دست خود
آرزو می پرورانم لیک بال و پر نماند

بر سیاهی دل گشودم رخت بر بست از میان
خور ازین اندوه، بگرفتست شاید در(1)نماند

دشمنم در حیرت است از جانفشانی کردنم
بهتر از من شاید او را هیچ در باور نماند

آنکه تا دیروز رهزن بود و دزدی می نمود
ملک یزدان در امان از او ولی آخر نماند

---------------------------------------
(۱) در گرفتن= آتش گرفتن

 

مستِ مینا

گرچه ساکت بود شب با جلگه، شبنم ماند از او
بر حریر چهره ی گل، یک کمی نم ماند از او

خلوت دیشب پر از راز شکفتن بود عجب
در کتاب حس من تفسیر محکم ماند از او

«شهر» خواب آلوده است دیگر نمی خیزد سروش
حال بغض اندود ما را اشک مرحم ماند از او

فاش می خواند چکاوک نوبت دی سر رسید
فرصت بهمن گذشت و توده ی غم ماند از او

مستِ مینا را چه حاجت کهنه گردد تا که مِی
تازه شد دلبستگیها رنگ عالم ماند از او

دفتر مشق ِ شبِ ما خط خورَد با کلک او
حاضرم در مکتب درسی که همدم ماند از او ...

ــــــــــــــــــــــ

"واژه" احساس مرا مزمزه میکرد
قلم میدانست
که سیاهی درون از بدی باطن نیست
پاره ی پاکت سیگار
کفایت میکرد
تا که بالغ بشود کودک شعرم شاید
چه بسا یک غزلی زاده شود
می توان برگ گلی را چو کتابی فهمید
می توان جلگه شدن آن طرف رود خیال
میتوان دخترکی بود
که کاکل بسپارد به نسیم
می توان بادکنک داد
به دست پسری سر به هوا
می توان...
می توان اینهمه را رنگ تجسم بخشید

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 1:19  توسط عاکف  | 

در قفس گم شده احساس پریدن

شاید

آسمان تشنه پرهای کبوتر باشد

اندکی مکث بپاشید به فریاد سکوت

ضربان نفس چلچله پژمرده

مراقب باشیم

نسخه گنج رهایی ننویسد کرکس

خبر آورده کلاغی که:

سیاهی زیباست!

و قناری

نقطه ی وسوسه ی انسانهاست!

"جغد" اندرز دهد نسل چکاوکها را

که غزل را به عزا بفروشند

روبهی خطبه ی بیچارگی انسان را

چه وقیحانه تلفظ میکرد

فکر میکرد که سر منشاء نیکی  ها اوست

و وقیحانه تصور میکرد

که بلاواسطه نزدیکتر از من به من است!

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 2:1  توسط عاکف  | 

بخند! «آیینه» میگیرد دلش از اضطراب تو
سکوت واژه لبریز از نگاه بی حساب تو

شکیبایی نمیجویم من از چشم بلا جویت
که بشکسته سر طفلِ سوالم از جواب تو

به همت واژگون بنما بنای غصه اندوزی
که بر خواهد فکند از رخ مصادیق نقاب تو

مکش پای غم آلود خیال بد بدین موقف
که رنجان میشود از مس، طلای نابِ ناب تو

تبسم هدیه از دل کن به آیینه، ببخشاید
دو چندانت که بگریزد به خندیدن عذاب تو

زمام کار خود را گر به دستان غم اندازی
نه بر آباده رحم آرد نه حتی بر خراب تو

تب شعرم فرو بنشسته می دانم که می دانی
پر از شعرم که شور آرَد به ابیات کتاب تو

بکوش عاکف که بگریزی ازین مهمان ترس آور
بیابان می شود با او، زمین غرق آب تو
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 3:47  توسط عاکف  |