رودخونه

ادبیات -شعر

کبوتر سوی " آزادی" چگونه بال بگشاید؟

 

"قفس" دلتنگ ِ آواز ِ قناری می شود اینجا

و تلخ اندوه ِ خاموشی، چه جاری می شود اینجا

 

کبوتر سوی " آزادی" چگونه بال بگشاید؟

ز شهبازی که سرمست از شکاری می شود اینجا

 

ازین جلاد بی همتا، مروت جستجو کم کن!

گرامی عمر ِ آدم صرف خواری می شود اینجا

 

کدامین ساده می رقصد به ساز ناهماهنگ ِ

سخن پرداز ناقابل که قاری می شود اینجا

 

پس از پاییز طولانی، بریزد اضطراب از دل

که فرداهای بیداری بهاری می شود اینجا

 

مبارک باشد آنروز رهایی ای سبکبالان!

که از دستان دارآلوده عاری می شود اینجا

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 22:55  توسط عاکف  | 

ز جوی مولیان راهیست تا اروند پر آبم

 

با افتخار و سرور به اطلاع دوستان گرامی ام می رسانم غزل زیر بعنوان سرود ملی اتحادیه ی کشورهای فارسی زبان مورد استقبال دوستداران همگرایی  در سه کشور فارسی زبان یعنی ایران -تاجیکستان و افغانستان قرار گرفته است. اگر چه پیشتر این غزلم را تقدیم حضورتان کرده ام اما به لحاظ خبر رسانی آن را دوباره تقدیم میدارم

با آرزوی تحقق یگانگی برای فرزندان رودکی-فردوسی و مولانا


من از تاریخ «پامیر»م من از نسل دماوندم
من از بلخ و بدخشانم من از شهر سمرقندم

من از تاریخ می آیم هزاران ساله گردیدم
دلم خوش زان شود روزی که باید بگسلم بندم

«سهند» آرزوی من تب «دوشنبه» می گیرد
کجا منزل دهم آسان ستیغ کوه الوندم

به خوابِ طفل ِ«کولاب»م زمستان ذوب شود فردا
که دست افشان شود با من به بزم پاک پیوندم

نشان خاک خوارزم از بخارا کرده شیرازم
به یاد شهر تبریزم چه دلتنگ است «میمند»م

بسوی بامیان باشد نگاه "خارغ" از شرقم
به سمت بیستون آری دل از عشق تو آکندم

ز جوی مولیان راهیست تا اروند پر آبم
ز آمو پر کشد غربت به یک کارون لبخندم

چو بر سرچشمه بگذارم قدم،آهسته می گویم
به اصل شاخه آویزم ثباتِ سعی و سوگندم

سزای میهن پاکم نباشد تکه گردیدن
پس ازاین،بار همت را به یک مقصود می بندم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 21:1  توسط عاکف  | 

تسلیت

خبر غمباری بود

مرگ ناباوارنه ی عزیزانم الناز و طیبه، بار غربتمان را سنگین کرده و همه ی ما را به ماتم نشانده مهدی جان ! این مصیبت جانکاه  را به شما و عرفان عزیزم تسلیت عرض میکنم و برای  آنان آرامش ابدی و برای بازماندگان شکیبایی آرزو می کنم:

 

با رفتن تو چقدر من غم دارم

لبخند به زندگانی ام کم دارم

الناز ِ پدر! من از تو غافل نشوم

یادت به دلم چو کوه محکم دارم

 

ای مادر ِ مهربان، فداکار همسر !

ای در صدفِ حیاتِ مهدی گوهر

با حادثه ی نبودن ِ تلخ ِ تو من

هیزم شده ام در آتش و...خاکستر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 20:27  توسط عاکف  | 

لوتِ بی آب و علف، ترچمه ی دستانی...

قلکم پر شده از سکه ی درد
و دلم انباریست
که در آن
"ضابطه"
انباشته از تنهاییست
اعتباری به حساب دل من نیست اگر
می دانم:
لوتِ بی آب و علف
ترچمه ی دستانیست
که "تبر"
معجزه ی آنان است
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 14:34  توسط عاکف  | 

ضربه های مشت را باتوم را حس می کنم

خواهش بارانی محکوم را حس می کنم
معنی پرونده ی مختوم را حس می کنم


بی نصیب از شادمانی لیک از عمق وجود
چوب دار و حلقه بر حلقوم را حس می کنم


جرممان اینست میخواهیم ما تا ما شویم
ترسها دارد "ولی"...مفهوم را حس می کنم


"سرب" داغ و سینه لبریز از جهانی آرزو
من پیام دختر معصوم را حس می کنم


نقشه ها دارند اوباشان ِ بر ترک ِ موتور
ضربه های مشت را باتوم را حس می کنم


اتهام "دشمنی" بر ما دهد دشمن پرست
در نگاهش میوه ی مسموم را حس می کنم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 10:18  توسط عاکف  |